نسیم شب
شنبه 14 شهریور 1405
بازدید: 0
نسیمِ شبِ شهریوریِ شیراز در حال وزیدن بود که علی از تهران زنگ زد. گپوگفتهای تلفنیمان، حتی اگر بعد از چند سال باشد، خیلی زود فلسفی میشود!
گفت:
- دارم میرم دنبال سحر! در حال رانندگی هم هستم، اما دلم نیامد زنگ نزنم. حالم خوب بود، خواستم با تو تقسیمش کنم!
گفتم:
- آدم باید همیشه به دنبال راهی برای «شدن» باشه، نه پیدا کردن دلیلِ «نشدن»!
خندید و گفت:
- افشین اردلان، سالها پیش به من گفت: «من همیشه در هر قضیهای، چه تلخ و چه شیرین، میگردم تا نقش خودم رو پیدا کنم، نه تقصیر دیگران رو! چون هر کسی دنبال نقش و وظیفهی خودش بگرده، همین موجب رشدش میشه!» همین حرف افشین، راه من رو تا حالا روشن کرده.
گفتم:
- خوش به حالت! امشب تو از همهی آدمها زودتر به سحر میرسی. ما باید چند ساعت صبر کنیم، اما تو تا دو سه دقیقهی دیگه سحر رو میبینی!
خندید.
چند لحظه سکوت کرد و گفت:
- پس به سحر رسیدی، ما رو هم دعا کن!
خواستم بگم:
رفیق!
تو وقتی به سحر میرسی، بیداری و هوشیاری؛
اما ما وقتی به سحر میرسیم، خوابیم!
از آن گذشته،
تو تنها کسی هستی که میتونی با سحر حرف بزنی
و سحر بهت جواب بده...
اما چیزی نگفتم.
خداحافظی کردم.
من ماندم و نسیمی که انگار میرفت برای رسیدن به سحر!
مهدی میرعظیمی
معمار روایت
۱۳ شهریور ۴۰۵
شیراز
پینوشت: علی باقری را ۳۵ سال پیش دیدم که صفا و عشق و هنر را تمرین میکرد و حالا هنوز انگار پشت همان نیمکتهای چوبی نشسته و عاشقانه صفا و هنر را در میآمیزد تا شربتی بسازد برای گلوهای تشنه.
على هنوز همان علی است البته بسیار هنرمندتر، کاردانتر و بیادعاتر.
دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تایید مدیر سایت در وب سایت منتشر خواهد شد.
پیام هایی که حاوی تهمت یا افترا باشد منتشر نخواهد شد.
پیام هایی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط با خبر باشد منتشر نخواهد شد.