مردانِ بی‌پِلَن

مردان زیادی را می‌شناسم که کاری جز راستی و تلاش ندارند.

از صبح که بر می‌خیزند؛ می‌کوشند احترام، غرور و شخصیت خانواده‌شان را پاس بدارند.

روزها می‌بینمشان در حال عرق ریختن، بازو زیر بار بردن، گام در راه گذاردن، پنجه در پنجه روزگار انداختن و باز در غروب یا روزی تعطیل می‌بینمشان سر و رو شسته و لباس آراسته پوشیده در کنار دخترکی که از ذوق بالا و پایین می‌پرد و عروسکی که پدر خریده را در دست دارد و هیچ نمی‌داند که پدر برای کشیدن کارت این عروسک چه سختی‌ها کشیده!

نداند؛ اصلا نباید بداند، اصلا آن پدر نمی‌خواهد که دخترش که ملکه‌ی آرزوهای اوست بداند.

گاهی پسری را می‌بینم ده‌یازده ساله که با غروری زیبا گردنش را صاف گرفته و توی بازار قدم می‌زند و مادر را همراهی می‌کند.

موهایش تازه اصلاح شده و لباسش تمیز است و کفشش دستمال کشیده.

روی موهایش هنوز رد شانه هست و پوست صورتش از پاکی برق می‌زند.

دستش را می‌گذارد روی دستگیره‌ی در و بازش می‌کند تا مادر وارد مغازه شود و نگاهش اول گره می‌خورد توی نگاه همه که یعنی این زن مادر من است و من حامی او!

مادر با اطمینان گام بر می‌دارد و این اطمینان و آن فخر و اقتدار حاصل همان تیری است که کمر پدر دارد می‌کشد زیر بار مسئولیت کار و زندگی!

من مردان زیادی می‌شناسم که کاری جز تلاش برای عزت خانواده‌شان ندارند!

اگر از نامشان بپرسی هیچ نمی‌گویند و از آرزوهایشان و از برنامه‌شان و از پلنشان.

آن‌ها پلن ندارند، فقط اهل عمل و کار و ایمانند.

آن‌قدر فروتنند که حتی در چهره‌شان فقط صفا می‌بینی و خط و چروک و نور.

اگر آنان را دیدی کمی بیشتر نگاهشان کن، شنیده‌ام نگاه به آنان سوی چشم را زیاد می‌کند و عمر آدم را پر برکت.

 

مهدی میرعظیمی

معمار روایت



   نظرات
دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تایید مدیر سایت در وب سایت منتشر خواهد شد.
پیام هایی که حاوی تهمت یا افترا باشد منتشر نخواهد شد.
پیام هایی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط با خبر باشد منتشر نخواهد شد.