گره

طبق عادتم، نیم ساعت زودتر به سالن همایش رسیدم. هنوز هیچ‌کس نیامده بود.

مسئول سالن بالای بالکن ایستاده بود و داشت حلقهٔ کابلی را که پایین انداخته بود، بالا می‌کشید. در حین بالا کشیدن، آرام‌آرام پیچ‌ها و گره‌های کابل یکی‌یکی باز می‌شدند و کابل صاف دور دستش جمع می‌شد.

بالا رفتم تا فایل‌های ارائه و موسیقی را به او بدهم. کمی دلگیر بود و از روزگار گله کرد.

تکه کاغذی برداشتم و برایش نوشتم:

«آنگاه که از بالا به پایین پرت می‌شوی، مترس و نگران مباش؛ شاید کسی در حال صاف کردن مسیر و باز کردن گره‌های توست.»

لبخندی زد و کاغذ را روبه‌رویش چسباند.

دیروز، بعد از چند سال، دوباره وارد همان اتاق شدم. هنوز همان کاغذ همان‌جا چسبیده بود.

 

مهدی میرعظیمی

معمار روایت



   نظرات
دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تایید مدیر سایت در وب سایت منتشر خواهد شد.
پیام هایی که حاوی تهمت یا افترا باشد منتشر نخواهد شد.
پیام هایی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط با خبر باشد منتشر نخواهد شد.