بوی گندم

چرا احمدآقا را دوست داریم؟

احمدآقا دستانش را از پشت قلاب کرده و قدم می‌زند. کمربندش  محکمش بسته و روی شکم نه‌چندان بزرگش فشار آورده و تصویر جوانی اهلِ کار را پیش چشمم گذاشته است.

پایین‌ترین دکمه‌ی پیراهنش باز است تا بتواند کیف مدارکش را داخل پیراهن بگذارد و احتمالاً هنگام سوار و پیاده شدن از موتور، مزاحمش نباشد.

سر و صورتش را با ماشین زده و حالا ریش و سیبیل و موهایش هنوز به نیم سانت نرسیده‌اند‌.

کمی بالاتر از پیشانی‌اش، جای شکستگیِ دوران کودکی به چشم می‌خورد. ابروهایش کم‌پشت اما بفهمی‌نفهمی پیوسته‌اند. بینی‌اش پهن است و لب‌هایش برجسته. پوستی روشن دارد و چشمانی سبز؛ از آن سبزهایی که فقط توی بعضی تیله‌های شیشه‌ای قدیمی پیدا می‌شد؛ همان‌قدر زلال و درخشان.

جای انگشتانش روی شکاف دکمه‌ی پایین پیراهن مانده و معلوم است که از بازشدگی پیراهن، مثل جیب استفاده می‌کند.

فیلم‌بردار، همان‌طور که تصویر احمدآقا را می‌گرفت، گفت:

- احمدآقا سلام. داداش، نظرت راجع به موتورسواری خانم‌ها چیه؟

اینجاست که احمدآقا دریچه‌ی چشم، ذهن و اندیشه‌ی بیننده را به دنیایی باز می‌کند که سال‌هاست از آن بیرون افتاده‌ایم.

لبخند روی صورتش می‌نشیند. پیش از آن‌که واژه‌ای از دهانش بیرون بیاید، با نگاهش عمق باورش را نشان می‌دهد و با تکان دادن سر، اندازه‌ی اعتمادش را به رخ می‌کشد. بعد، با صدایی خش‌دار و کلماتی ساده می‌گوید:

- نه! جا بیفته، خوبه!

پاسخش با «نه» آغاز می‌شود، اما از هزاران «بله»ای که شنیده‌ایم، مثبت‌تر و بله‌تر است.

فیلم‌بردار می‌پرسد:

- رانندگیشون چطوره؟

و احمدآقا چنگ می‌اندازد و با پاسخش، قلب‌ها را از قفسه‌ی سینه بیرون می‌کشد و به پرواز درمی‌آورد. آرام، دلسوزانه و بزرگوارانه، همه‌ی دختران و زنانی را که موتور می‌رانند، در ذهنش به صف می‌کند؛ جای تک‌تکشان می‌ترسد، شوق می‌کند، گریه می‌کند و می‌خندد؛ و خلاصه‌ی همه‌ی این مرور را در قالب چند کلمه می‌گوید:

- راه می‌افتن دیگه!

اندکی در فکر فرو می‌رود و ادامه می‌دهد:

- راه می‌افتن... راه می‌افتن...

فیلم تمام شد. دل‌ها تسخیر شد.

احمدآقا، صد به هیچ، از بسیاری از مدیران، پدران، مادران، مسئولان، سلبریتی‌ها جلو افتاد.

احمدآقا بوی گندم می‌داد؛ عطر سیب. احمدآقا از بهشت آمده بود.

احمدآقا ما را نفهم فرض نکرد. با کلامش کاری نکرد که حالمان از خودمان به هم بخورد.

احمدآقا خودش را دانا ندید که بخواهد چیزی به ما یاد بدهد.

احمدآقا آدم است؛ همان آدمی که پدرش بهشت را به دو گندم فروخته بود و حالا او دارد تلاش می‌کند دوباره آن را بخرد و نگذارد ما از تشنگی بمیریم.

 

مهدی میرعظیمی

معمار روایت

 



   نظرات
دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تایید مدیر سایت در وب سایت منتشر خواهد شد.
پیام هایی که حاوی تهمت یا افترا باشد منتشر نخواهد شد.
پیام هایی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط با خبر باشد منتشر نخواهد شد.