آغاز قصه!
چهار شنبه 28 مرداد 1405
بازدید: 1
معمولاً سعی میکنم دستکم نیمساعت قبل از شروع سخنرانی یا کارگاهم در محل حاضر باشم.
آن روز صبح قرار بود ساعت هشت و نیم سخنرانی را شروع کنم. ساعت هفت و ربع بود و توی خانه هم کاری نداشتم. با اینکه تا محل مراسم بیشتر از پانزده دقیقه راه نبود، درخواست تاکسی اینترنتی دادم.
چند دقیقه بعد سوار شدم.
هنوز سلام و علیکمان تمام نشده بود که گاز و کلاچ، گاز و کلاچ، گاز و کلاچ...
یک، دو، سه... و نرسیده به سر کوچه، دنده چهار.
با تعجب پرسیدم: برادر، انگار خیلی عجله داری؟
نگاهی به من کرد و گفت: به خاطر شما دارم تند میرم که هفت و نیم برسی به کارِت.
خندیدم و گفتم: مگه من گفتم باید هفت و نیم اونجا باشم؟
مچش را چرخاند و شانهای بالا انداخت و گفت: تجربه به من میگه هر کی این وقت صبح اسنپ میگیره، عجله داره. گفتم تو هم حتماً باید هفت و نیم اونجا باشی.
گفتم: نه برادر، من استثنام. من باید هشت اونجا باشم. تازه وقتی هشت برسم، باز هم نیم ساعت زودتر از قرارم رسیدم.
سرعتش را کم کرد سرش را به طرفم برگرداند و پرسید: پس چرا این قدر زود میری؟
گفتم: عادت دارم زودتر برسم. یه قدمی بزنم، فضای سالن رو ببینم و اضطراب دیر رسیدن هم نداشته باشم.
چند ثانیه سکوت کرد. لبخندی زد و گفت:
«وقتی زود میری، قصه رو تو شروع میکنی و آدما میان توی قصهی تو. ولی وقتی دیر میرسی، قصه شروع شده و باید بری توی قصهی آدما. حالا کی قصه رو شروع کرده باشه و کجای قصه به تو برسه، خدا میدونه.»
دیگر چیزی نگفت. وقتی به سالن رسیدم، برگههایی را که متن سخنرانیام روی آنها نوشته بودم از کیف بیرون نیاوردم. آن روز فقط دربارهی یک جمله حرف زدم: «نویسندهی داستان خودت باش.»
مهدی میرعظیمی
معمار روایت
دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تایید مدیر سایت در وب سایت منتشر خواهد شد.
پیام هایی که حاوی تهمت یا افترا باشد منتشر نخواهد شد.
پیام هایی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط با خبر باشد منتشر نخواهد شد.