شیرینی

دو سه تا از زن‌ها داشتند پچ‌پچ می‌کردند. انگار حیدرآقا که زنش پارسال مرده بود خواسته که مرا برایش خواستگاری کنند. ابروهایم را توی هم کشیدم تا حداقل وسط مراسم چهلم شوهرم چیزی نگویند. می‌دانستم که بزرگ کردن بچه‌ها بدون پشت گرمی به یک مرد ، کمرم را خواهد شکست.

همه رفتند، من ماندم و کلثوم و سکینه و حسین. تازه یادم آمد که توی خانه نه یک لقمه نان داریم و نه حتی یک تخم مرغ. من مانده بودم و شب طولانی زمستان و سه تا کودک گشنه که رنگی به رخ نداشتند و آفتابی که نمی‌دانستم فردا از کدام طرف طلوع خواهد کرد.

کماچدان مسی را گذاشتم روی منقل. توی کماچدان فقط آب بود.

حسین توی بغلم و دخترها روی زمین خوابشان برد. خودم هم سرم را تکیه دادم به دیوار و نگاهم را دوختم به سقف تا اشکم روی صورت بچه نچکد.

آب دهانم از گلوی پر بغضم پایین نمی‌رفت.

نفهمیدم کی خوابم برد.

در خواب مراسم عروسی مفصلی را دیدم. عروس و داماد را با تشریفات و ساز و دهل ‌آوردند خانه. هاله‌ای از دود اسفند و کُندر همه‌جا را فراگرفته بود و صدای هلهله و شادی می‌آمد. چهرۀ عروس را که نگاه کردم شبیه خودم بود؛ اما جوان‌تر و زیباتر. چهرۀ داماد را نمی‌توانستم خوب ببینم. جمعیت شادی می‌کردند. وسط جمعیت بچه‌هایم را دیدم که با لباس مشکی و چشم گریان دست می‌زدند. عروس و داماد به خانه رسیدند. حجله‌ای زیبا با پارچه‌های رنگی برایشان درست کرده بودند.

عروسک چوبیِ کلثوم، دست دختر دیگری بود. دخترک با سه خواهرش لباس‌های نو و قشنگ برشان بود و دم در ایستاده بودند.

چهرۀ داماد را دیدم. حیدرآقا بود. وقتی می‌خواست وارد اتاق شود، دستی به سر دخترهایش کشید و آن‌ها را نوازش کرد.

کلثوم ‌خواست عروسکش را از دست دختر بگیرد؛ اما از نگاه غضب‌آلود داماد ترسید.

یکی از دخترهای حیدرآقا ظرف شیرینی را به من تعارف کرد. یک شیرینی برداشتم. حسین کوچولو اشک‌هایش را با آستین لباس مشکی و کهنه‌اش پاک ‌کرد. خودش را به زحمت به من رساند و گفت: «مادر می‌شه یه تیکه از اون شیرینی رو به من بدی؟ خیلی گشنمه.»

با هق‌هق از خواب پریدم. نمی‌دانم چرا حسین هم گریه می‌کرد. تمام بدنش از عرق خیس شده بود. هراس عجیبی او را فراگرفته بود.

بلند شدم و توی آینه نگاهی به خودم کردم و بی‌اختیار با دو دست به صورتم سیلی زدم. آن‌قدر خودم را زدم که دو دخترم هم وحشت‌زده بیدار شدند.

حسین وسط اتاق، همانجا کنار منقل کِز کرده بود و دوباره با معصومیت و آرامش خوابش برده بود.

دخترها چیزی نپرسیدند، من هم چیزی نگفتم.

 

مهدی میرعظیمی

معمار روایت

۲ تیر ۴۰۵

 

به مناسبت روز جهانی زنان بیوه – بخشی از رمان بوی کاه‌گل نوشته مهدی میرعظیمی



   نظرات
دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تایید مدیر سایت در وب سایت منتشر خواهد شد.
پیام هایی که حاوی تهمت یا افترا باشد منتشر نخواهد شد.
پیام هایی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط با خبر باشد منتشر نخواهد شد.