شبح روی بام
شنبه 9 خرداد 1405
بازدید: 1
سر و صدای ناآشنا و خشخش عجیبی که نیمه شب توی کانال کولر پیچید، بیدارم کرد. بلند شدم و کولر را خاموش کردم. صدا بیشتر شد. لباس پوشیدم و رفتم روی بام.
شب گرمی بود و نور ماه از پشت غبار جلوی پاهایم را روشن کرده بود. قاب پوشال کولر را باز کردم. توی تاریکی، یه شبح دیدم که توی کولر پنهان شده.
چشمهایش برقی زد و مستقیم حمله کرد به طرف صورتم. از ترس خودم را عقب کشیدم. دستم گیر کرد به لبۀ قاب فلزی کولر و زخمی شد.
خانهمان چسبیده به باغ بزرگی بود و دیدن مار و بزدوش برایم عجیب نبود. اما اینکه رفته باشد توی کولر و ترس اینکه نکند از کانال راه پیدا کند توی خانه نگرانم کرد.
حالا سر دو راهی گیر کرده بودم. نه میتوانستم آن موجود را توی کولر رها کنم که نکند برود توی کانال و بیفتد توی خانه و نه جرأت میکردم قاب را باز کنم و از توی کولر بکشمش بیرون.
آرام هم نمیگرفت که بتوانم کمی فکر کنم. با تقلا و خودش را به اینور و آنور زدن مرا هم هول کرده بود.
میلۀ بلند آنتن تلوزیون را باز کردم تا وسیلهای برای دفاع داشته باشم. دلم را به دریا زدم و با زحمت یکی از قابهای پوشال را از جا در آوردم. با خودم گفتم اگر مار یا بزمجه باشد با میله پرتش میکنم توی باغ.
قاب را جدا کردم و چند قدم عقب پریدم.
همه جا ساکت شد. دوباره تقلا کرد و بعد از صدای شلپ شلپ آب توی سینی کولر، خودش را بیرون انداخت.
نه مار بود و نه بُزدوش. توی تاریکی نمیتوانستم درست تشخیص بدهم که چه حیوانی است. جلوتر رفتم. انگار بال داشت و تلاش میکرد از من دور شود.
خودش را رساند زیر لامپ کمنور جلوی سرپله. تازه دیدم که یک کبوتر زبانبسته است که حسابی توی آب کولر خیس خورده و پرهایش چرمی شده و از قیافه برگشته.
دلم سوخت. حتما از تشنگی خودش را به کولر رسانده بوده و با هر زحمتی از کِر و گوشۀ محل اتصال کانال به کولر خودش را چپانده توی کولر که مثلا چند قطره آب بخورد که گیر افتاده.
به سمتش رفتم تا بگیرم و ببرمش پایین و خشکش کنم. ترسید و نیمپَر نیمپَر خودش را رساند به لب بام.
اگر نیم متر دیگر میپرید از بالا میافتاد کف کوچه. خودش تصوری نداشت اما من از تصور صحنۀ دلخراش سقوطش روی آسفالت را با این بالهای خیس ترسیدم.
نفسم را توی سینه حبس کردم و آرام با صدای هیش هیش هیش بیرون دادم. لبهایم را باز کرده بودم اما دندانهایم را روی هم فشار دادم تا صدا آرامتر باشد و پرنده را هول نکند.
اینرا از پدر دوستم که کفترباز قدیمی بود یاد گرفته بودم.
دو سه قدم به راست رفت و سه چهار قدم به چپ، گردنش همراه راه رفتن به عقب و جلو حرکت میکرد، انگار بادی تو غبغب انداخته و برای من قیافه گرفته بود.
با تمام توان پرید. صدای کتهای خیسش تنم را لرزاند. نشست روی دیوارۀ کوتاه جانپناه. حالا نیم وجب تا مرگ دلخراش فاصله داشت.
نشستم و میله را بدون سر وصدا روی با گذاشتم. پیراهنم را درآوردم و دو طرفش را مثل تور با دو دست گرفتم. پامرغی و کُتکُتی جلو رفتم.
آفتاب داشت بالا میآمد و آسمان کمکم سرخ شده بود.
نیمرخش به سمت من بود. با یک چشم مرا میپایید و با چشم دیگر احتمالاً کوچه را. کمی روی پاهایش نشست و کَتش را نیمباز کرد. تصمیمش را گرفته بود. من هم تصمیم را گرفته بودم.
او با چشمهای باز پرید و من چشمهایشم را بستم و به طرفش خیز برداشتم.
پیراهن را جمع کردم و کشیدم توی بغلم. توی پیراهن تقلا میکرد. از خوشحالی و ترس اشکم جاری شد.
کولر را به همان وضع رها کردم آمدم پایین.
پیراهنم پر از خون شده بود و کبوتر سُرور سفید، شده بود شبیه سُرور آتشی.
بدن و بالهایش را وارسی کردم، زخمی نداشت اما کَتش در رفته بود. سرخی پرهای او و پیراهن من هم از زخم دستم بود.
پرهایش که خشک شد، آوردمش توی حیاط تا رهایش کنم. گذاشتمش کف حیاط، پرید اما نتوانست خودش را به سر دیوار برساند.
خوب شد که نرسید چون گربۀ زنجبیلی معروف محلهمان آنجا منتظرش نشسته بود.
کبوتر را گذاشتم توی قوطی کفش و راه افتادم به سمت کوچه بالایی و رساندمش به پدر دوستم.
کبوتر را از توی قوطی درآورد و اول بویید و بعد بوسیدش. کنار حیاطشان قفس بزرگی بود که تعدادی از کبوترهایش را آنجا نگه میداشت.
کفتر را ول کرد توی قفس و گفت:
- «بذار تا یهکم دونه بخوره و ترسش بریزه. این مادۀ سُروره. میدونم مال کیه. بهش میدم و یه شیرینی هم ازش برات میگیرم. بنده خدا دو روزه که داره دنبالش میگرده»
بساط صبحانه روی ایوان پهن بود. مادر دوستم با سینی چای آمد و دوست خوابآلودم هم که گویا از خبر آمدنم خوشحال بود، همانطور که چشمهایش را میمالید کنار سفره نشست.
بابای دوستم توی محله بهنام آقای مهندس معروف بود. او از مهندسهای با تجربه و مدیر یک شرکت راهسازی بود.
دعوتم کرد که صبحانه را با آنها بخورم. روی ایوان زیر سایۀ داربست که خوشههای انگور شاهانی از آن آویزان بود نشستیم و شروع کردیم به خوردن صبحانه.
آقای مهندس شروع کرد دربارۀ کبوتر صحبت کردن. آن جمعه تا قبل از ظهر آنجا ماندم و همراه آقای مهندس و پسرش به رسیدگی به درختهای حیاط و کبوترهای توی قفس و اتاقک روی بامشان مشغول شدم.
آقای مهندس گفت:
- «کبوترها دوستان قدیمی ما آدمها هستند و برای ما درسهای زیادی دارند...»
امروز که در حال نوشتن این یادداشت هستم، چهرۀ او را در مقابلم تصور میکنم که با چه ریزبینی و دقتی از کبوتر برایمان حرف زد.
تصمیم گرفتم برداشتی از آن گفتهها را در قالب متن زیر با عنوان «کبوتر؛ الگویی برای معماری روایت در سازمان داستانمند» بنویسم:
کبوتر هزاران سال با انسان زیسته و در بزنگاههای تاریخ، یاور او بوده است. از رساندن پیام در جنگ تا نماد صلح در فرهنگها؛ از پروازهای مسابقهای تا همدمی ساده بر بامها.
گرچه کبوتر مثل مرغ، برای انسان تخم نمیگذارد و مثل عقاب تیزپرواز؛ مثل قناری خوشآواز؛ مثل طوطی سخنگو؛ و مثل طاووس رنگارنگ نیست؛ اما یک استراتژی ساده او را به محبوبترین پرنده بدل کرده است:
کبوتر ثابت کرده که؛
آسمان و بام با کبوتر، از آسمان و بام بیکبوتر زیباتر است. همین!
کفتربازی؛ یک فرآیند داستانمند است. کفتربازی فقط پرورش یک پرنده نیست؛ هنر تبدیل خدمت و کار روزانه به یک داستان زنده است، مهارت تبدیل روزمره به روزمزه، چیرگی در معماری روایت!
این هنر بر چهار ستون استوار است :
- فنی؛ شامل دانش و مهارت برای پرورش و تندرستی کبوترها و مدیریت کبوترخانه.
- اخلاق؛ که صبر، نظم، وفاداری، احترام به رقبا و حتی حراست از کبوتران غریبه را میطلبد.
- اجتماعی؛ که عبارت از ارتباط حرفهای با جامعهی کفتربازان، استادان، رقبا و دوستان است.
- داستان؛ که مهمترین پایه و نرمافزار معناساز و هویتبخش این هنر است.
کفترباز نه کارگر روزمره، بلکه راوی و نویسندۀ یک داستان ماندگار است. او میداند هر بار تمیز کردن لانه، آمادهسازی زمین تمرین برای قهرمانان است؛ هر شکست، بخشی از روایت قهرمانی و هر لحظه انتظار، لحظهای ناب از یک داستان پرهیجان.
سازمان هم یک موجود زنده است؛ نیاز به تیمار و توجه روزانه دارد. همانطور که کفترباز با نگاه داستانمند، سختیها را شیرین میبیند، یک سازمان هم اگر داستانمند باشد، دیگر درگیر مشکلات و حوادث بیرونی نخواهد شد.
مدیر و کارکنان چنین سازمانی میدانند:
- ما صرفاً کار انجام نمیدهیم، بلکه قهرمانانی هستیم در حال خلق یک داستان جمعی.
- شکستها اپیزودهایی از این داستان جاودانهاند، نه پایان راه.
- هر روز کاری، صحنهای تازه به روایت سازمان میافزاید.
نگاه داستانمند مثل کفتر بازی حرفهای است. هیچگاه در داستانهای بیگانه غرق نمیشود و اجازه نمیدهد رویدادهای بیرونی، تیمار موجود زندهای به نام سازمان را به فراموشی بسپارد.
کفتربازی به ما یاد میدهد که محبوبیت و ماندگاری نه در زیبایی افراطی، نه در قدرت خارقالعاده و نه در منافع کوتاهمدت است؛ بلکه در داستانمند کردن فرآیندها و خلق پیوستۀ روایتهای معنادار است.
محبوبیت هر سازمان در استمرار است؛ و استمرار، تنها با جذابیت داستان تضمین میشود.
مهدی میرعظیمی
معمار روایت
30 فروردین 405
دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تایید مدیر سایت در وب سایت منتشر خواهد شد.
پیام هایی که حاوی تهمت یا افترا باشد منتشر نخواهد شد.
پیام هایی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط با خبر باشد منتشر نخواهد شد.