کیلیزُکِ خدا

«تلفن خانه زنگ خورد. مادرم بود که توی صدایش نگرانی موج می‌زد. نتوانستم متوجه حرف‌هایش بشوم. قطع شد. دلشوره گرفتم.

سال دوهزار و یک، چند سالی بود که من دانمارک زندگی می‌کردم. هنوز نتوانسته بودم موضوع اقامت قانونی‌ام را حل کنم و هر روز با نگرانی از خانه بیرون می‌رفتم.

سعی می‌کردم از سفر و گردش‌های غیرضروری هم دوری کنم که نکند گرفتار شوم و دیپورتم کنند. موی سیاه و چهرۀ کاملاً ایرانی‌ام همه‌جا داد می‌زد که خارجی هستم. زبان انگلیسی و فارسی هم آن‌جا کاربرد زیادی نداشت و من با چند تا کلمه و جمله کوتاه دانمارکی روزگارم را می‌گذراندم.

شب‌ها که سرم را روی بالش می‌گذاشتم یاد مادربزرگم توی ذهنم زنده می‌شد که هر وقت میخواستم همراهش توی کوچه قدم بزنم انگشت کوچک دست راستش را توی انگشت کوچک دست چپ من قفل می‌کرد تا هوایم را داشته باشد و هوایی نشوم و ندوم وسط کوچه و خدای نکرده با موتور یا ماشینی تصادف کنم.

هر وقت کاری برای مادر بزرگ انجام می‌دادم او فقط یک دعا نثارم می‌کرد. لبخندی می‌زد و با آن صدای مهربان و خَش‌دارش می‌گفت:

- بی‌بی؛ اِلِی هَمَش کیلیزُکُت تو کیلیزُکِ خدا باشه!

یعنی: الهی همیشه انگشتت توی انگشت خدا قفل باشد و خدا همیشه هوایت را داشته باشد.

با نگرانی و دلشوره تلاش کردم که به مادر زنگ بزنم اما فایده‌ای نداشت و تلفن بوق مشغولی می‌زد. خودم را به تلفنخانه‌ای رساندم که نزدیک بود تا بتوانم آسان‌تر تماس بگیرم.

صدای مادرم می‌لرزید. بین خِش‌خِش‌های مداوم تلفن شنیدم که گفت:

- «یه نفر توی یکی از بیمارستان‌های شیراز منتظر یه داروی یخچالی هست که فردا صبح از تورنتو می‌رسه فرانکفورت. دنبال کسی می‌گشتن که دارو رو از فرودگاه فرانکفورت بگیره و برسونه به پرواز دوسلدورف-شیراز.»

از فرانکفورت به دوسلدورف راهی نبود اما من کپنهاگ بودم و باید همۀ مسیر را از راه زمینی و با ترس و لرز می‌رفتم تا به فرانکفورت برسم چون از فرودگاه و بازرسی و پلیس واهمه داشتم . البته پول کافی هم نداشتم و باید ارزان سفر می‌کردم.

به مادرم گفتم که به فرستنده دارو بگوید که داستان و توضیحات مربوط به دارو و یخچالی بودن و ضرورت ارسال فوری آن را به زبان آلمانی بنویسند و روی بسته بچسبانند تا من که آلمانی بلد نیستم با مشکل موجه نشوم و کسی مرا معطل نکند.

آخرین جمله مادر این بود که :

- «اون بیمار رو نمی‌شناسم ولی زندگیش به این دارو بستگی داره و دارو باید فردا به شیراز برسه!»

معطل نکردم و راه افتادم.

صبح زود و کمی قبل از رسیدن پرواز تورنتو، به فرودگاه فرانکفورت رسیدم و بسته را گرفتم. وقت زیادی نداشتم و باید بدون معطلی به طرف دوسلدورف حرکت می‌کردم.

خودم را به ایستگاه مترو رساندم تا قسمتی از مسیر را با قطار بروم. مردم آلمان با همۀ اروپا فرق دارند؛ منظم، خشک و مقرراتی.

این ویژگی‌ها را می‌توانستم توی فضای ایستگاه مترو به خوبی حس کنم. کنار آسانسور ایستادم و دکمه را زدم. قبل از رسیدن آسانسور یک خانم آلمانی با موهای طلایی در حالی‌که نوزادش را توی کالسکه گذاشته بود نزدیک شد. پسربچه‌ای حدوداً دوساله هم پشت سرش تاتی‌تاتی می‌کرد.

در آسانسور که باز شد با دست اشاره کردم که سوار شود و خودم تصمیم گرفتم که از پله بروم. زن نگاهی بی‌احساس به من کرد و بدون تشکر سوار شد.

نگاه زن باعث شد تا بغض غربت گلویم را بگیرد. بغض را فرو خوردم و از پله‌ها بالا دویدم تا از قطار جا نمانم.

به محض این‌که به بالا رسیدم در آسانسور باز شد و پسرک تاتی‌تاتی کنان خارج شد. مادرش هم همانطور که دسته‌های کالسکۀ نوزاد را گرفته بود توی آینه آسانسور خودش را نگاه کرد و عقب‌عقب از آسانسور بیرون آمد.

پسرک که انگار با دیدن تونل و گودی ریل کنجکاویش گل کرده بود با همان حالت بی‌تعادل کودکی دوید و افتاد توی کانال ریل مترو.

صدای نزدیک شدن قطار آمد و بادی یخ از تونل به صورتم خورد.

ترس تمام وجودم را فرا گرفت و از تصور برخورد قطار با کودک تنم لرزید.

بستۀ دارو را روی زمین گذاشتم و پریدم پایین و پسرک را بغل کردم و با زحمت خودم را بالا کشیدم.

هیچ‌کس جز ما توی ایستگاه نبود.

از بینی پسرک خون جاری بود.

زن آلمانی که تازه متوجه غیبت کودکش شده بود، رویش را برگرداند تا او را پیدا کند.

ناگهان با مردی مو سیاه مهاجر روبه‌رو شد که فرزندش را زده زیر بغل. بچه‌ای که با صورت خون‌آلود و چهره‌ای وحشت‌زده زار می‌زند.

زن جیغ کشید و به من حمله کرد.

کودک را روی زمین گذاشتم. نه زبان بلد بودم و نه فرصت حرف زدن پیدا کردم. جیغ و سر و صدای زن باعث شد که پلیس سر برسد.

مرا با دستبند به اتاق پلیس مترو بردند. دستم درد گرفته بود. انگار انگشت کوچکم موقعی که دستم را برای حفاظت از صورتم جلوی ضربات زن خشمگین گرفته بودم شکسته بود.

وقت می‌گذشت و داروی یخچالی روی زمین مانده بود و من هم نمی‌توانستم به آن‌ها حالی کنم که چه اتفاقی افتاده است.

درد انگشت هم امانم را بریده بود. یکی از زن‌های پلیس سعی می‌کرد به زبان اشاره به من حالی کند که اتهامم کودک ربایی است و قرار است مرا بازداشت کنند و به دادگاه بفرستند.

هرچه تلاش کردم متوجه توضیحات من نشد. از او خواهش کردم که نوشتۀ روی دارو را بخواند.

با خواندن نوشته‌های روی بسته دارو، حالت چهره‌اش عوض شد.

دیگر حریف بغضم نشدم و اشکم جاری شد. نگاهی به انگشت کوچک دست راستم کردم که داشت تیر می‌کشید. به یاد بی‌بی افتادم. درد دست و غم غربت گلویم را فشار داد و نفسم را بند آورد.

زیر لب گفتم:

- «بی‌بی؛ خاشکی بودِک و کیلیزُکُمُ می‌گرفتِک!»

یعنی : بی‌بی‌جان؛ ای‌کاش بودید و انگشتم را توی انگشت می‌گرفتید!

حس کردم انگشتم گرم شد و دردش ساکت شد. انگار کسی انگشتش را توی انگشتم قفل کرد. زن پلیس نوشتۀ روی بسته دارو را به همه نشان داد و رو به رئیسش گفت:

- «کَمِقا، کَمِقا...»

تازه متوجه دوربین مداربسته شدم.

کمتر از نیم ساعت بعد توی اتاق نظارتی، فیلم اتفاقی که افتاده بود را دیدیم. زن آلمانی وقتی صحنۀ نجات فرزندش را دید به گریه افتاد و مرا بغل کرد. من هم گریه ‌کردم، گریۀ خوشحالی و غم.

اشک توی چشم پلیس‌های آلمانی که به نظرم خیلی بی‌احساس می‌آمدند هم حلقه زد.

یک بانوی ایرانی به عنوان مترجم پلیس از راه رسید. داستان را برایش تعریف کردم.

با ماشین پلیس مرا به فرودگاه دوسلدورف بردند و دارو را به موقع به پرواز شیراز رساندم.

توی مسیر مشکلات اقامتی‌ام در دانمارک را با آن بانوی ایرانی در میان گذاشتم و او برای حل مشکلات مستندات این اتفاق را تهیه کرد و از پلیس فرانکفورت برایم تقدیرنامه گرفت.»

 

روایتش که به این‌جا رسید، چای را از قوری توی استکانش ریخت و عینکش را روی صورت جابجا کرد و با لبخند گفت:

- «تنها مشکلی که هنوز حل نشده این است که؛ نتوانسته‌ام کیلیزُکِ خُدا را به آلمانی ترجمه کنم!»

 

مهدی میرعظیمی

یک فروردین ۴۰۵

شیراز

به یاد دوست زلال و با صفا مهدی اسحاقی که در روزهای پایانی سال  ۴۰۴ عروج کرد.



   نظرات
دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تایید مدیر سایت در وب سایت منتشر خواهد شد.
پیام هایی که حاوی تهمت یا افترا باشد منتشر نخواهد شد.
پیام هایی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط با خبر باشد منتشر نخواهد شد.