چهار جزیره در یک توفان
پنج شنبه 7 خرداد 1405
بازدید: 7
داستان دنبالهدار دوازده بخشی
بخش نخست: ورود
یکی بود، یکی نبود. زیر گنبد کبود، غیر از خدا و نشونههای او، هیچ چی نبود.
من توی خواب بودم. یه تلویزیون قدیمی جلوم روشن بود. سیاه و سفید. همون مدل که باید محکم بزنی روش تا تصویرش درست بشه.
کانال یک رو نگاه کردم. یه فیلم نشون میداد.
چهار تا آدم توی یه قایق بودن. قایقشون واژگون شد و هر چهارتاشون خودشون رو به یه جزیره رسوندن.
جزیره قشنگ بود، نخل داشت، آب شیرین داشت، ماهی داشت.
فقط یه مشکل داشت: توفان هنوز تموم نشده بود.
اسم این چهار تا رو بذاریم آگاه، آرام، آزاد و آباد. نه اینکه یکی بهتر از اون یکی باشه، نه!
فقط هرکدوم یه جور آدم بودن.
آگاه رفت لب دریا، به آسمون نگاه کرد، به دریا نگاه کرد.
آرام رفت پشت صخره، پتو کشید رو سرش.
آزاد رفت شاخه جمع کرد که خونه بسازه و شروع کرد به گشتن دنبال آبی برای خوردن.
آباد رفت کنار قایق نشست. به آب نگاه کرد. به اون طرف آب.
خودکارم رو برداشتم. خواستم چیزی بنویسم. اما انگار خشک شده بود. ها کردم به نوکش. بازم جوهر نداشت. ولش کردم.
آرام از زیر پتو گفت: هیچی نشده. برید بخوابید.
آگاه گفت: ابرا دارن جمع میشن.
آزاد گفت: طنابم تموم شد.
آباد چیزی نگفت. فقط سوار قایق شد و رفت.
آرام گفت: کاش میموند.
آزاد گفت: میدونستم میره.
آگاه هیچی نگفت. فقط به آسمون نگاه کرد.
کانال رو عوض کردم. کانال پنج. دوربین مداربسته.
همون جزیره، ولی از بالا. یه برگ افتاده بود روی لنز. نصف تصویر محو بود. آگاه رو دیدم که پشت صخره داشت گریه میکرد. چیزی که توی فیلم نشون نمیدادن.
آرام رو دیدم که زیر پتو، چشماش باز بود. نخوابیده بود. فقط نمیخواست ببینه.
آزاد رو دیدم که طناب رو انداخته بود زمین. به دست زخمیاش نگاه میکرد. نفس عمیقی کشید. دوباره طناب رو برداشت.
و آباد... آباد دور بود. توی یه جزیره دیگه. داشت درخت میکاشت. خونه میساخت. اما هر چند دقیقه یه نگاه به افق میانداخت، به طرف همون جزیره اول.
برگ تکانی خورد و افتاد. قطرۀ شبنم ریخت. تصویر درست شد.
خودکارم رو برداشتم. این بار جوهر داشت. روی صفحه تلویزیون نوشتم: توفان نزدیکه؟
جوابی نیومد.
نوشتم: آباد، برمیگرده؟
باز هم جوابی نیومد.
یهو تصویر پرید. یه خط سفید افتاد وسط صفحه. از پشت اون خط، یه چشم داشت به من نگاه میکرد.
چشم خودم بود.
از خواب پریدم.
نه. هنوز توی خواب بودم. تلویزیون هنوز روشن بود.
کانال یک. فیلم دوباره از اول شروع شده بود. چهارتا آدم توی یه قایق. رسیدن به جزیره.
آباد کنار قایق نشسته بود. هنوز نرفته بود.
خودکارم رو برداشتم. جوهر داشت.
گفتم این بار مینویسم. مینویسم نرو.
اما انگشتم لیز خورد. یا شاید خودکار لیز خورد. یا شاید کسی از پشت خط سفید دستم رو گرفت.
نوشته نشد.
و آباد رفت.
صدای پارو اومد. شُلُپ... شُلُپ... شُلُپ...
و صدای آرام از زیر پتو: کاش...
کاش چی؟ هیچکس نپرسید.
صفحه تلویزیون سیاه شد. بعد با خط سفید روشن شد:
توفان نزدیک است.
محو شد. دوباره نوشته شد:
توفان نزدیک است.
و دوباره.
و دوباره...
بخش دوم: نشانهها
هنوز توی خواب بودم. تلویزیون هنوز روشن بود. خودکارم هنوز کنار دستم بود.
کانال یک؛ فیلم.
سه نفر توی جزیره مونده بودن؛ آگاه، آرام، آزاد.
آباد رفته بود.
چند روزی از رفتن آباد گذشته بود، نمیدونم چند روز.
آخه میدونی؛ توی خواب که روز و شب معنی نداره!
آگاه هر روز میرفت لب دریا و به آسمون نگاه میکرد، به دریا نگاه میکرد، به اون طرف آب.
آرام همیشه زیر پتو بود. گاهی میگفت: آباد برمیگرده؟
هیچکس جواب نمیداد.
آزاد هر روز چیزی میساخت. کلبه رو تموم کرده بود. حالا داشت انبار درست میکرد، طناب میبافت، چوب جمع میکرد.
اما یه چیزی فرق کرده بود.
خودکارم جوهر داشت.
روی صفحه نوشتم: چه فرقی کرده؟
جوابی نیومد.
نوشتم: آزاد، تو چی کار میکنی؟
باز هم جوابی نیومد.
خودکار رو گذاشتم کنار.
کانال رو عوض کردم. کانال پنج، دوربین مداربسته.
تصویر واضح بود. این بار نه برگ بود نه شبنم.
آزاد رو دیدم که کلبه رو ول کرده بود رفته بود لب دریا. کنار آگاه ایستاده بود.
آگاه گفت: میبینی؟
آزاد گفت: چی رو؟
آگاه گفت: آب! سطح آب اومده پایین!
آزاد نگاه کرد. شانه بالا انداخت و گفت: تشنهتر شدیم، بریم چاه رو عمیقتر کنیم.
آگاه گفت: نه، این نشونه است.
آزاد گفت: نشونۀ چی؟
آگاه جواب نداد. فقط به افق نگاه کرد، به جایی که آباد رفته بود.
تصویر پرید. یه مگس نشست روی لنز.
محو شد. چیزی نمیدیدم.
گوشام رو تیز کردم.
صدای آرام اومد، از زیر پتو گفت: پرندهها...
صدای آزاد: پرندهها چی؟
صدای آرام: ...نمیخونن.
سکوت شد!
صدای آگاه: پرندهها چند روزه نمیخونن.
صدای آزاد: شاید رفتن جایی، حتماً برمیگردن.
صدای آرام: قفسهاشون خالیه.
هیچکس چیزی نگفت.
مگس پرید. تصویر برگشت.
سه نفر ایستاده بودن کنار چشمه. آگاه آب رو نگاه میکرد. آزاد سنگ جمع میکرد.
آرام کنارشون بود، بدون پتو.
اولین بار بود که آرام رو بدون پتو میدیدم.
صورتش سفید شده بود، چشماش باز.
داشت به نخل نگاه میکرد.
نخل کج شده بود، بیشتر از قبل.
آرام گفت: درخت کج شده.
آزاد گفت: همیشه کج بود.
آرام گفت: نه، این قدر کج نبود.
آگاه گفت: حتماً باد اومده.
آزاد گفت: همیشه باد میاد.
آگاه گفت: این دفعه فرق میکرد.
آرام گفت: آباد کجاست؟
آزاد گفت: رفت.
آرام گفت: میدونم. پرسیدم کجاست؟
آگاه گفت: اون طرف آب، یه جزیره کوچیک.
آرام گفت: میتونیم بریم اونجا؟
آزاد گفت: قایق نداریم، آباد قایق رو برد.
آرام گفت: پس...
حرفش رو تموم نکرد.
خودکارم رو برداشتم. جوهر داشت.
روی صفحه نوشتم: آرام بیدار شده؟
این بار جواب اومد.
نوشته شد روی صفحه: نه، فقط از خواب پریده.
خودکار رو محکمتر گرفتم. نوشتم: کی جواب میده؟
جوابی نیومد.
نوشتم: تویی که پشت خط سفیدی؟
باز هم جوابی نیومد.
یهو صفحه سیاه شد. بعد با خط سفید روشن شد:
توفان نزدیک است.
محو شد، دوباره نوشته شد.
توفان نزدیک است.
خودکارم رو انداختم زمین. گفتم: میدونم. بسه دیگه.
صفحه خاموش شد.
کانال چهار:
آباد، توی جزیره خودش بود. درخت کاشته بود. خونه ساخته بود. چشمه رو تمیز کرده بود.
نشسته بود لب دریا. به افق نگاه میکرد. به طرف جزیره اول.
یه بطری دستش بود. داخل بطری یه کاغذ. روش نوشته بود: اینجا خوبه. اما...
نوشته تموم نشده بود.
آباد به بطری نگاه کرد، به دریا نگاه کرد.
بطری رو توی آب نینداخت.
گذاشت کنار خودش روی شن.
برگشت به خونه.
اما هر چند قدم یه نگاه به بطری میانداخت.
صدای آگاه اومد: باد داره میاد.
صدای آزاد: همیشه باد میاد.
صدای آگاه: این دفعه فرق میکنه.
صدای آزاد: چطور؟
سکوت شد.
صدای آرام: انگار بوی چیزی میاد.
صدای آزاد: چه چیزی؟
صدای آرام: نمیدونم. چیزی که تا حالا نبوییدم.
صفحه تلویزیون سیاه شد، نه خط سفید، نه فیلم، نه مداربسته، فقط سیاهی.
گفتم: خاموش شد؟
جوابی نیومد.
زدم روی تلویزیون، محکم مثل قدیمها.
تصویر برگشت.
کانال یک. سه نفر ایستاده بودن لب دریا. به آسمون نگاه میکردن. حتی آرام.
آسمون سفید بود، نه آبی، نه ابری، فقط سفید.
آگاه گفت: توفان...
آرام گفت: هنوز نیومده.
آزاد گفت: میاد.
هر سه ساکت شدن.
خودکارم رو برداشتم. جوهر داشت.
نوشتم: کی؟
جوابی نیومد.
نوشتم: امشب؟ فردا؟
صفحه خط سفید شد:
نمیدونیم. هیچکس نمیدونه!
خودکار رو گذاشتم کنار.
به تلویزیون نگاه کردم، به اون سه نفر، به اون آسمون سفید.
گفتم: پس چرا میترسید؟
جوابی نیومد.
فقط باد، فقط صدای باد.
و از دور، خیلی دور، صدای پارو.
شُلُپ... شُلُپ... شُلُپ...
کمتر از قبل، خیلی کمتر.
انگار آباد ایستاده بود، گوش میداد.
اما به چی؟
به سکوت.
به سکوتی که قبل از توفان همه جا رو میگیره!
بخش سوم: بطری
کانال چهار؛ آباد.
قبل از اینکه آفتاب بیاد، آباد بیدار شد. رفت لب دریا. نشست روی سنگی که خودش گذاشته بود. نگاه کرد به افق.
بطری هنوز کنارش بود، کاغذ داخلش، نوشته نیمهکاره.
نوشت: اینجا خوبه، اما دلم...
نتونست تموم کنه. خودکار رو گذاشت کنار.
دوباره نوشت: اینجا خوبه. اما دلم براتون...
باز هم نتونست.
دیگه ننوشت. فقط نشست، نگاه کرد.
خودکارم رو برداشتم. جوهر داشت. خواستم چیزی بنویسم. اما نمیدونستم چی.
ولش کردم.
صدای آباد اومد: چند روزه؟
به خودش گفت. کس دیگه ای نبود.
چند روزه رفتم؟
جوابی نیومد. خودش جواب داد: نمیدونم.
بلند شد. بطری رو برداشت. به دریا نگاه کرد.
دستش رو برد سمت آب. بعد عقب کشید.
گفت: هنوز نه.
بطری رو گذاشت زمین. رفت سراغ درختها.
هر کاری کرد، چشمش به بطری بود.
وقتی درخت میکاشت، نگاهش به بطری بود. وقتی خونه رو مرتب میکرد، نگاهش به بطری بود. وقتی غذا میخورد، نگاهش به بطری بود.
بطری همونجا بود، روی شن، کنار سنگ.
غروب شد. آباد رفت لب دریا. نشست. بطری رو برداشت.
کاغذ رو درآورد. خوند: اینجا خوبه. اما دلم براتون...
خودکار رو برداشت. خواست تموم کنه.
نوشت: ... تنگ شده.
نگاه کرد به نوشته، خطش زد.
نوشت: ... پیش شما نیست.
خطش زد.
نوشت: ...
نتونست بنویسه.
کاغذ رو گذاشت توی بطری. در بطری رو بست.
به دریا نگاه کرد.
گفت: اگه بندازمش توی آب، میرسه بهشون؟
جوابی نیومد.
گفت: اگه نرسه چی؟
باز هم جوابی نیومد.
دستش رو برد سمت آب، این بار محکمتر.
صفحه تلویزیون پرید. یه خط سفید.
گفتم: نکن. نندازش.
صدایی نیومد.
گفتم: آباد، صبر کن.
جوهر خودکارم خشک بود. نتونستم بنویسم.
تصویر برگشت.
آباد ایستاده بود لب دریا. دستش خالی بود.
بطری توی آب بود. داشت دور میشد.
آباد نگاه کرد. صورتش سفید بود.
گفت: حالا چی؟
جوابی نیومد.
گفت: حالا منتظر بمونم؟
خودش جواب داد: آره.
نشست روی سنگ. به بطری نگاه کرد که کوچک و کوچکتر میشد.
بطری رفت. دیگه دیده نمیشد.
آباد هنوز نشسته بود. به افق نگاه میکرد.
غروب شد. شب شد. آباد هنوز نشسته بود.
صبح شد. آباد هنوز نشسته بود.
بلند شد. رفت سمت خونه. ایستاد. برگشت. دوباره نشست روی سنگ.
گفت: اگه برسه بهش چی؟
جوابی نیومد.
گفت: اگه برسه بهش... یعنی چی؟
هیچکی جواب نداد، نه من، نه تلویزیون، نه خط سفید.
فقط باد و صدای آب و سکوت.
کانال رو عوض کردم؛ کانال یک.
سه نفر بودن، کنار چشمه.
آزاد داشت طناب میبافت. آگاه داشت به آسمون نگاه میکرد. آرام نشسته بود کنارشون، بدون پتو.
آزاد گفت: چشمه دیگه شیرین نیست.
آگاه گفت: شور شده.
آرام گفت: آب شور رو میشه خورد؟
آزاد گفت: نه، تشنهتر میکنه.
آرام گفت: پس چی کار کنیم؟
هیچکس جواب نداد.
آرام بلند شد. رفت سمت دریا، ایستاد. به آب نگاه کرد.
گفت: آباد چطور تونست بره؟
آزاد گفت: سوار قایق شد، رفت.
آرام گفت: من نمیتونم.
آزاد گفت: تو میخوای بری؟
آرام گفت: نه. میخوام بدونم چطور تونست.
آگاه که تا حالا چیزی نگفته بود، گفت: چون میدونست دلش اونجاست. رفت که بفهمه دلش کجاست.
آرام برگشت، به آگاه نگاه کرد.
گفت: تو چی؟ دل تو کجاست؟
آگاه جواب نداد. فقط به آسمون نگاه کرد.
صفحه تلویزیون سیاه شد.
خط سفید: توفان نزدیک است.
این بار تکرار نشد، فقط یک بار، بعد موند.
نگاه کردم به خط سفید. منتظر بودم محو بشه. نشد.
گفتم: خب؟
جوابی نیومد.
گفتم: میخوای چی کار کنم؟
خط سفید نوشت: بنویس.
گفتم: جوهر ندارم.
خط سفید: داری.
خودکارم رو برداشتم. امتحان کردم. جوهر داشت.
نوشتم: چی بنویسم؟
خط سفید: هر چی توی دلت هست.
نگاه کردم به خودکار، به صفحه سیاه، به خط سفید.
نوشتم: میترسم.
خط سفید محو شد.
صفحه سیاه موند.
خودکار رو گذاشتم زمین.
صدایی نیومد.
فقط سکوت بود.
سکوتی که مال قبل از توفان بود.
یا شاید مال بعدش.
نمیدونستم.
هنوز توی خواب بودم.
بخش چهارم: سه نفر
صفحه سفید شد.
کانال یک؛ سه نفر.
روی صفحه نوشته شد: چاه شور شده. دیگه نمیشه ازش آب خورد.
آزاد گفت: باید بریم دنبال آب.
آگاه گفت: کجا؟
آزاد گفت: نمیدونم، یه جایی.
آرام گفت: جزیره که همینه، همینقدر که میبینیم.
آزاد گفت: پس بمیریم از تشنگی؟
هیچکس جواب نداد.
آرام بلند شد، رفت سمت صخره. پتو هنوز روی زمین بود، برنداشتش.
رفت توی غار و برگشت. یه ظرف کوچیک دستش بود.
رفت سمت دریا، ظرف رو پر از آب کرد. اومد پیششون.
گفت: بخورید.
آزاد گفت: آب دریاست. شوره.
آرام گفت: میدونم، ولی شاید بهتر از هیچی باشه.
آزاد نگاه کرد، نگرفت.
آگاه گرفت. یه جرعه خورد. صورتش درهم رفت. ظرف رو انداخت زمین.
گفت: نمیشه.
آرام گفت: پس چه کار کنیم؟
آزاد گفت: میتونیم بارون رو جمع کنیم.
آگاه گفت: بارون نیومده.
آزاد گفت: میاد.
آگاه گفت: کی؟
آزاد گفت: نمیدونم، اما میاد.
آرام گفت: توفان که بیاد، بارون میاره.
هر سه ساکت شدن.
اسم توفان رو آرام گفت، اونی که همیشه میگفت هیچی نشده.
خودکارم رو برداشتم. جوهر نداشت. ولش کردم.
آزاد گفت: آباد چطور آب داره؟
آگاه گفت: جزیرهاش چشمه داره، بزرگ، پر آب.
آزاد گفت: از کجا میدونی؟
آگاه گفت: میبینمش، از اینجا.
وقتی آسمون صاف باشه، عکس جزیرهش رو توی آسمون میبینم.
درختهاش بزرگ شدن.
آرام گفت: برمیگرده؟
آگاه گفت: نمیدونم.
آزاد گفت: بطری که رسید...
آرام گفت: نتونستیم بخونیمش.
آزاد گفت: شاید نوشته بود برمیگردم.
آگاه گفت: شاید نوشته بود بر نمیگردم.
آرام گفت: فقط یه چیز خونده شد «گردم».
سکوت.
آزاد گفت: اگه قایق داشتیم...
آرام گفت: چی؟
آزاد گفت: نمیدونم، شاید میرفتم اونجا، میدیدمش.
آگاه گفت: آباد قایق رو برد.
آزاد گفت: میتونیم یه قایق دیگه بسازیم.
آگاه گفت: با چی؟
آزاد گفت: با چوب، با طناب.
آرام گفت: تو که همیشه میسازی، بساز.
آزاد به آرام نگاه کرد و گفت: تو کمک میکنی؟
آرام گفت: شاید.
آزاد گفت: آگاه؟ تو کمک میکنی؟
آگاه گفت: من باید به آسمون نگاه کنم.
آزاد گفت: همین؟ فقط نگاه میکنی؟
آگاه چیزی نگفت.
آزاد گفت: آباد رفت. من میسازم.
آرام از زیر پتو دراومد و گفت: تو فقط نگاه میکنی، به چه دردی میخوری؟
آگاه آروم گفت: اگه من نگاه نکنم، کی میدونه توفان میاد.
آزاد گفت: توفان میاد، میدونیم. نیازی نیست نگاه کنی.
آگاه گفت: کی؟ کی میاد؟
آزاد جواب نداد.
آگاه گفت: نمیدونیم. هیچکس نمیدونه. منم نمیدونم. اما دارم نگاه میکنم. شاید بفهمم.
آرام گفت: بسه دیگه.
هر دو نگاهش کردن.
آرام گفت: توفان میاد. اینو میدونیم. حالا چکار کنیم؟ این مهمه.
آزاد گفت: قایق بسازیم.
آگاه گفت: آماده بشیم.
آرام گفت: چطور؟
آگاه گفت: نمیدونم.
هر سه ساکت شدن.
کانال رو عوض کردم. کانال پنج؛ مداربسته.
تصویر واضح بود. از بالا سه نفر رو میدیدم که کنار هم ایستاده بودن. به دریا نگاه میکردن.
باد موهاشون رو تکون میداد.
درخت نخل کجتر شده بود.
پرندهای نبود.
صدایی نبود.
حتی مگسی هم نبود.
فقط خودشون بودند، سه تا آدم توی یه جزیره، منتظر چیزی که نمیدونستن چیه.
آزاد رفت سمت چوبها. شروع کرد به کار.
آرام نگاه کرد. رفت کنارش. طناب رو برداشت. کمک کرد.
آگاه موند لب دریا. به آسمون نگاه کرد. به دریا نگاه کرد، به اون طرف آب.
بعد برگشت. رفت سمت اون دو تا.
چیزی نگفت. فقط ایستاد. نگاه کرد.
خودکارم رو برداشتم. جوهر داشت.
روی صفحه نوشتم: این سه نفر...
نتونستم تموم کنم.
شاید قرار بود نجات پیدا کنن؟
شاید توفان میاومد؟
شاید آباد برمیگشت؟
نمیدونستم.
هیچکس نمیدونست.
صفحه سیاه شد.
خط سفید: توفان نزدیک است.
فقط یک بار.
بعد صفحه برگشت؛ کانال یک؛ سه نفر مشغول کار بودن.
آرام داشت چوب میآورد. آزاد داشت طناب میبافت. آگاه داشت نگاه میکرد.
اما این بار، نگاهش فرق میکرد.
انگار به آسمون نگاه نمیکرد، به چیزی که نمیشد دید.
چیزی که توی دل خودش بود.
بخش پنجم: صدای پارو
شب بود.
توی خواب هم شب میشود؟
نمیدانم. ولی تلویزیون روشن بود و صفحه تاریک. نه سیاه. تاریک بود. مثل وقتی که آسمون پر ستاره است.
کانال پنج روشن شد؛ مداربسته.
جزیره را از بالا دیدم. سه نقطه کوچک، سه نفر خواب بودند، کلبه، انبار، جای آتش خاموش، و صدا.
شُلُپ... شُلُپ... شُلُپ...
صدای پارو، از دور، خیلی دور.
آزاد از خواب پرید. نشست. گوش داد.
آگاه بیدار بود. نخوابیده بود. همیشه بیدار بود.
آرام زیر پتو نبود. پتو را انداخته بود کنار. نشسته بود و به درخت نخل تکیه داده بود. چشماش باز بود.
هر سه صدا را شنیدند.
آزاد گفت: باید آباد باشه.
آگاه گفت: شاید.
آرام گفت: صدای قایقه.
آزاد گفت: میاد سمت ما.
آگاه گفت: از کجا میدونی؟
آزاد گفت: صدا داره نزدیکتر میشه.
گوش دادند.
شُلُپ... شُلُپ... شُلُپ...
انگار نزدیکتر شد.
آرام گفت: چند روزه صداش میاد؟
آزاد گفت: سه شب.
آگاه گفت: چهار شب.
آرام گفت: هر شب نزدیکتر؟
آزاد گفت: آره.
آگاه گفت: نه، بعضی شبها دورتر.
آرام گفت: یعنی چی؟
آگاه گفت: یعنی نمیدونه میاد یا نه. گاهی پارو میزنه سمت ما، گاهی دور میشه.
آزاد گفت: آباد که همیشه میدونه چه کار میخواد بکنه.
آگاه گفت: آدم وقتی میره، دیگه مثل قبل نیست.
سکوت.
صدای پارو. شُلُپ... شُلُپ... شُلُپ...
آرام گفت: میخوام برم لب دریا.
آزاد گفت: نرو، تاریکه.
آرام گفت: ماه هست.
بلند شد. رفت سمت دریا.
آزاد و آگاه نگاه کردند به هم، بلند شدند، رفتن دنبالش.
سه نفری ایستادند لب دریا. به آب تاریک نگاه کردند، به افق سیاه.
صدای پارو نزدیک شد.
آزاد گفت: اونجاست. میبینمش.
آگاه گفت: چی میبینی؟
آزاد گفت: یه نقطه روی آب.
آرام گفت: منم میبینم.
آگاه گفت: من هیچی نمیبینم.
آزاد گفت: چشمات ضعیف شده. زیاد به آسمون نگاه میکنی.
آگاه چیزی نگفت.
نقطه نزدیکتر شد. یا شاید نزدیکتر میشد. نمیشه توی تاریکی خوب فهمید.
صدای پارو بلندتر شد.
آرام گفت: آباد!
جوابی نیومد.
آرام بلندتر: آبااااد!
صدای پارو قطع شد.
سکوت.
بعد دوباره شُلُپ... شُلُپ... شُلُپ... اما این بار دورتر، انگار برگشت.
آزاد گفت: چرا جواب نداد؟
آگاه گفت: چون اون نبود.
آرام گفت: پس چی بود؟
آگاه گفت: چیز دیگهای.
آزاد گفت: مثل چی؟
آگاه جواب نداد. فقط به آب نگاه کرد.
صفحه تلویزیون پرید. خط سفید.
خودکارم رو برداشتم. جوهر داشت.
نوشتم: اون چیز دیگه چی بود؟
جوابی نیومد.
نوشتم: خط سفید؟ تو جواب بده.
خط سفید: نمیدانیم.
نوشتم: پس چه کسی میدونه؟
خط سفید: کسی که پشت خط ایستاده.
نوشتم: اون منم؟
خط سفید محو شد. صفحه برگشت. کانال پنج.
سه نفر هنوز لب دریا بودند. نه صدا بود، نه پارو، نه باد، هیچی نبود.
آرام گفت: برگشتیم خونه؟
آزاد گفت: صبح بشه میبینیم.
آگاه گفت: صبح بشه شاید چیزی نباشه.
برگشتن سمت کلبه. آرام پتو رو برنداشت. رفت توی کلبه نشست.
آزاد نشست کنارش. آگاه ایستاد بیرون. به آسمون نگاه کرد. ابر نبود. اما چیزی بود که نمیشد اسمی رو گذاشت.
خودکارم رو برداشتم. جوهر داشت. روی صفحه نوشتم: توفان کجاست؟
صفحه جواب نداد.
نوشتم: کی میاد؟
باز هم جوابی نیومد.
نوشتم: آباد برمیگرده؟
خط سفید آمد. یک کلمه نوشت:
شاید.
خودکار رو گذاشتم کنار.
به صفحه نگاه کردم. به اون سه نفر که توی کلبه نشسته بودن. به اون یکی که توی جزیره دور بود. به خودم که توی خواب بودم.
صدای پارو.
شُلُپ... شُلُپ... شُلُپ...
دور، نزدیک، دور.
انگار کسی نمیتونست تصمیم بگیره.
بخش ششم: خط سفید
صبح شد.
توی خواب هم صبح میشود؟ شاید.
کانال یک؛ سه نفر.
آزاد داشت به قایق نگاه میکرد. قایقی که داشت میساخت. چوبها رو کنار هم گذاشته بود. با طناب بسته بود. هنوز تموم نبود.
آرام کنارش بود. داشت طناب میبافت.
آرام! کسی که همیشه زیر پتو بود.
آگاه لب دریا بود. به آسمون نگاه میکرد.
همین؛ هیچ کار دیگهای نمیکرد!
خودکارم رو برداشتم. جوهر نداشت. ها کردم به نوکش. بازم ننوشت.
محکم زدم روی تلویزیون. تصویر پرید. دوباره برگشت.
گفتم: خط سفید؟
جوابی نیومد.
گفتم: خودکارم جوهر نداره.
جوابی نیومد.
گفتم: میشنوی؟
صفحه سیاه شد. خط سفید: میشنوم.
گفتم: چرا جوهر نداره؟
خط سفید: زیاد نوشتی.
گفتم: کم نوشتم.
خط سفید: کافی بود.
گفتم: حالا چی کار کنم؟
خط سفید: صبر کن.
گفتم: تا کی؟
خط سفید: تا جوهر بیاد.
گفتم: کی میاد؟
خط سفید: نمیدونیم.
کلافه شدم، گفتم: مگه تو خودم نیستی؟ بگو چرا نمیدونی؟
خط سفید یک لحظه محو شد. بعد دوباره اومد. این بار پررنگتر.
چون تو هم نمیدونی.
نگاه کردم به خط سفید. به چشم خودم که پشتش بود.
گفتم: پس من کجام؟
خط سفید: توی خواب.
گفتم: میدونم. ولی کجای خواب؟
خط سفید: همون جایی که همیشه بودی.
گفتم: کجا؟
خط سفید: بین ندانستن و نفهمیدن.
نگاه کردم. چیزی نگفتم.
خط سفید: آباد نمیدونه برگرده یا نه، آگاه نمیدونه توفان کی میاد، آرام نمیدونه بیداره یا خوابه، آزاد نمیدونه ساختن به چه درد میخوره!
گفتم: تو چی؟ تو میدونی؟
خط سفید: من توام. همون قدر میدونم که تو میدونی.
گفتم: باید بدونیم یا نه؟
خط سفید: باید نگاه کنی، ببینی، گوش بدی، بعد شاید بفهمی.
گفتم: چی رو بفهمم؟
خط سفید: چیزی که نمیدونی.
صفحه برگشت کانال یک.
سه نفر کنار قایق نیمهساخته بودند،
آگاه از لب دریا برگشت.
ایستاد و بهشون نگاه کرد.
آزاد گفت: کمک میکنی؟
آگاه گفت: چی کار کنم؟
آزاد گفت: چوب رو نگه دار. طناب رو ببند.
آگاه رفت جلو، چوب رو گرفت.
آزاد طناب رو دورش پیچوند.
آرام گفت: این قایق مال کیه؟
آزاد گفت: مال همه.
آرام گفت: میخوایم باهاش بریم کجا؟
آزاد گفت: شاید بریم دنبال آباد.
آگاه گفت: یا شاید بریم جای دیگه.
آرام گفت: یا شاید بمونیم.
آزاد ایستاد. به آرام نگاه کرد.
سکوت.
دوباره شروع کردند به کار.
آگاه کمک میکرد. آرام طناب میبافت.
خودکارم رو برداشتم. جوهر داشت.
روی صفحه نوشتم: میتونم بنویسم.
خط سفید نیومد. نوشته موند. محو نشد.
نوشتم: آباد، اگه میشنوی، برگرد.
نوشته محو شد. صفحه سیاه شد. بعد دوباره روشن.
کانال چهار؛ آباد.
نشسته بود لب دریا. به افق نگاه میکرد. دستش خالی بود. بطری رو انداخته بود توی آب. دیگه بطری دور وبرش نبود.
گفت: چند روزه؟
به خودش گفت. کس دیگهای نبود.
چند روزه منتظرم؟
جوابی نیومد.
اگه برگردم چی؟
سکوت.
اگه برنگردم چی؟
بلند شد. رفت سمت خونه. ایستاد. برگشت. دوباره نشست.
گفت: من که قایق ندارم. نمیتونم برم. نمیتونم برگردم.
صداش لرزید. شاید داشت گریه میکرد. تاریک بود. نمیدیدم.
گفتم: آباد...
صدا بهش نرسید. من توی تلویزیون نبودم. فقط روی صفحه میتونستم بنویسم.
خودکارم رو برداشتم. جوهر داشت.
نوشتم: آباد، تنها نیستی.
نوشته روی صفحه موند. آباد نگاه کرد به صفحه. شاید دید. شاید ندید. چیزی نگفت.
برگشت به خونه. در رو بست.
صفحه سیاه شد.
خط سفید: توفان نزدیک است.
یک بار.
بعد محو شد.
خودکار رو گذاشتم زمین.
به سیاهی نگاه کردم. به چشم خودم که پشتش بود.
گفتم: ما تنها نیستیم؟
جوابی نیومد.
گفتم: میپرسم تنها نیستیم؟
صدا اومد. از توی تلویزیون. از پشت خط سفید. صدای خودم:
نه. تنها نیستیم.
بخش هفتم: طناب
کانال پنج؛ مداربسته.
آزاد تنها است، کنار قایق نشسته.
ساخت قایق تقریباً تموم شده.
اما آزاد کار نمیکرد.
نشسته بود. به طناب نگاه میکرد. دستش زخم بود. بند انگشتاش ترک خورده بود. خون خشک شده بود.
آرام اومد. نشست کنارش.
آرام گفت: چرا کار نمیکنی؟
آزاد گفت: نمیدونم.
آرام گفت: خستهای؟
آزاد گفت: نمیدونم.
آرام گفت: چی شده؟
آزاد به دستش نگاه کرد، به طناب، به قایق.
گفت: این قایق مال کیه؟
آرام گفت: گفتی مال همه.
آزاد گفت: ولی من ساختمش. من که ساختمش، یعنی مال منه!
آرام گفت: نمیدونم.
آزاد گفت: آباد قایق خودش رو برد، رفت، قایق مال خودش بود.
آرام گفت: شاید.
آزاد گفت: من میترسم اگه این قایق مال من نباشه، یکی ببردش، مثل آباد.
آرام گفت: قایق که نمیره.
آزاد گفت: آدم میره. من میترسم برم.
آرام گفت: کجا؟
آزاد گفت: نمیدونم. شاید دنبال آباد، شاید جای دیگه. شاید همینجا بمونم. ولی میترسم.
آرام دستش رو گذاشت روی شانه آزاد.
گفت: منم میترسم.
آزاد بهش نگاه کرد، تو که همیشه میخوابیدی.
آرام گفت: میخوابیدم که نبینم. ولی میدیدم. توی خوابم همه چی رو میدیدم، بدتر.
آزاد گفت: چی میدیدی؟
آرام گفت: توفان؛ بارها دیدمش. هر شب میدیدم. صبح که بیدار میشدم میگفتم هیچی نشده. ولی دیده بودمش.
آزاد گفت: پس چرا میگفتی هیچی نشده؟
آرام گفت: چون اگه میگفتم دیدمش، باید باهاش روبرو میشدم.
سکوت.
آزاد گفت: حالا چی؟
آرام گفت: حالا دیگه وقتی نمیخوابم هم میبینمش.
آزاد بلند شد. طناب رو برداشت. نگاه کرد. ولش کرد.
گفت: نمیتونم.
آرام گفت: چی رو نمیتونی؟
آزاد گفت: بسازم. نمیتونم بسازم، دیگه نمیتونم.
آرام گفت: چرا؟
آزاد گفت: چون نمیدونم به درد چی میخوره.
آرام گفت: قایق؛ میخوایم باهاش بریم یا بمونیم. یا شاید...
آزاد گفت: یا شاید هیچی. شاید توفان بیاد و قایق رو ببره. شاید من برم و برگردم. شاید هیچکدوم این کارا رو نکنم. نمیدونم.
آگاه اومد. ایستاد کنارشون. نگاه کرد.
گفت: طناب رو ول کردی؟
آزاد گفت: آره.
آگاه گفت: چرا؟
آزاد گفت: نمیدونم.
آگاه گفت: همیشه میساختی که. حتی وقتی آباد رفت، تو بودی که گفتی میسازم.
آزاد گفت: آباد رفت. تو نگاه کردی. آرام خوابید. من ساختم. حالا آباد برگشته؟ نه. توفان اومده؟ نه چیزی عوض شد؟ هیچی.
آگاه گفت: آرام از زیر پتو دراومد.
آزاد گفت: به درد چه میخوره؟
آگاه گفت: نمیدونم. شاید به این درد که دیگه تنها نیستیم.
آزاد به آگاه نگاه کرد، به آرام، به خودش.
طناب رو برداشت.
چیزی نگفت. شروع کرد به بافتن.
آرام کمک کرد. آگاه ایستاد و نگاه کرد. اما این بار نگاهش فرق میکرد. انگار نه به آسمون نگاه میکرد. به چیز دیگهای.
خودکارم رو برداشتم. جوهر داشت.
نوشتم: آزاد دوباره داره میسازه.
خط سفید: میبینم.
نوشتم: تو چکارهای؟
خط سفید: همون که گفتم.
نوشتم: خودم؟
خط سفید: آره.
نوشتم: پس چرا باهات حرف میزنم؟
خط سفید: چون تنهایی.
نوشتم: تنهام؟
خط سفید: تا وقتی با خودت حرف میزنی تنها نیستی.
خودکار رو گذاشتم کنار.
به صفحه نگاه کردم. سه نفر مشغول کار بودن. قایق داشت تموم میشد.
درخت نخل افتاده بود. دیگه کج نبود. افتاده بود روی زمین.
کسی به درخت نگاه نمیکرد. همه به قایق نگاه میکردن. به چیزی که ساخته بودند. به چیزی که میتونست برشون داره یا نگهشون داره. نمیدونستن.
منم نمیدونستم.
بخش هشتم: پیام
کانال یک؛ سحرگاه.
آفتاب هنوز بالا نیامده. هوا روشن است. اون روشنایی سفید قبل از طلوع.
آرام بیدار است. رفته لب دریا نشسته روی شن.
نگاهش به آب است.
چیزی دید، نزدیک ساحل، یک نقطه کوچک.
بلند شد و به سمتش رفت.
یک بطری.
بطری روی شن افتاده و درش بسته است.
آرام بطری رو برداشت. صدا زد: آزاد! آگاه!
هر دو دویدن، رسیدن.
آزاد گفت: چیه؟
آرام گفت: بطری.
آگاه گفت: حتما از طرف آباده.
بطری رو باز کردن. کاغذ رو درآوردن.
کاغذ خیس بود. جوهر پخش شده بود. نمیشد خوند.
آزاد گفت: چی نوشته؟
آرام گفت: نمیشه خوند.
آگاه گفت: بذار ببینم.
کاغذ رو زیر نور گرفت. فقط چند تا کلمه معلوم بود.
...گردم
آزاد گفت: برمیگردم؟
آرام گفت: یا نمیگردم؟
آگاه گفت: فقط "گردم" نوشته، نمیدونیم.
آزاد گفت: آباد که بیخود نمینویسه.
آگاه گفت: شاید نمیتونسته تموم کنه.
آرام گفت: مثل اون موقع که نتونست بنویسه دلم براتون...
سکوت.
آزاد گفت: چی کار کنیم؟
آگاه گفت: صبر کنیم.
آرام گفت: یا بریم دنبالش.
آزاد گفت: قایق داریم.
آگاه گفت: نمیدونیم کجاست.
آرام گفت: اون طرف رو نگاه کنی جزیرهاش رو میبینی.
آسمون صاف بود. جزیره آباد دیده میشد، یک نقطه کوچک، دور، خیلی دور.
آزاد گفت: میشه رفت.
آگاه گفت: شاید.
آرام گفت: یا شاید نه.
آزاد گفت: یعنی چی؟
آرام گفت: یعنی شاید خودش بیاد.
هر سه به جزیره دور نگاه کردن. هیچ حرکتی نبود، فقط درختها، خونه، سکوت.
آزاد گفت: کاغذ رو نگه داریم.
آرام گفت: بله.
کاغذ رو گذاشتن توی بطری. درش رو بستند. بطری رو گذاشتند کنار چاه، روی سنگ.
خودکارم رو برداشتم. جوهر داشت.
نوشتم: آباد، پیامت رسید.
خط سفید نیامد.
نوشتم: آباد، اگه میشنوی...
نتونستم تموم کنم. چی بگم؟ برگرد؟ نیا؟ نمیدونستم.
خودکار رو گذاشتم کنار.
کانال رو عوض کردم؛ کانال چهار.
آباد.
نشسته بود لب دریا. به افق نگاه میکرد. دستش خالی بود. بطری رو انداخته بود. حالا چیزی نداشت، فقط چشماش، فقط نگاهش.
گفت: چند روزه؟
به خودش گفت. همیشه به خودش میگفت.
چند روزه منتظرم؟
جوابی نیومد.
اگه بطری به دستشون رسیده باشه...
سکوت.
اگه نخونده باشن...
باز هم سکوت.
اگه خونده باشن و نیان...
بلند شد. رفت سمت خونه. درختها بزرگ شده بودن. سایه داشتن. زیر سایه نشست. به دریا نگاه کرد از دور.
گفت: من که نمیتونم برگردم. قایق ندارم.
دروغ میگفت. قایق داشت. همون قایقی که باهاش رفته بود. کنار خونه بود، سالم، محکم.
میتونست برگرده.
چیزی نگفت.
دستش رفت سمت خودکار. خودکار رو برداشت. کاغذی نبود. کاغذها تموم شده بود.
خودکار رو گذاشت کنار.
به دریا نگاه کرد. گفت: شاید بهتر باشه نمونم.
خودش جواب داد: شاید.
گفت: شاید بهتر باشه برگردم.
باز هم خودش جواب داد: شاید.
بلند شد. رفت سمت قایق. ایستاد. به قایق نگاه کرد. دست زد به چوب.
برگشت. رفت سمت خونه. نشست زیر سایه.
نه رفت. نه موند.
همون جا موند.
کانال یک؛ سه نفر.
آرام گفت: اگه آباد نیاد چی؟
آزاد گفت: میریم میاریمش.
آگاه گفت: اگه نخواد بیاد چی؟
آزاد گفت: به زور میاریمش.
آرام گفت: آدم رو نمیشه به زور آورد.
سکوت.
آزاد گفت: پس چی کار کنیم؟
آرام گفت: براش پیام میفرستیم. بگیم میتونیم. بگیم تنها نیست.
آگاه گفت: با چی پیام بفرستیم؟
آرام به بطری نگاه کرد، بطری روی سنگ، خالی.
گفت: با همین. کاغذ بذاریم توش. بندازیم توی آب.
آزاد گفت: شاید برسه بهش.
آرام گفت: شاید. ارزش داره امتحان کنیم.
آگاه گفت: چی بنویسیم؟
هر سه ساکت شدند.
آرام خودکارش رو برداشت. کاغذی نبود. کاغذ تموم شده بود.
آزاد گفت: رو چوب میشه نوشت؟
آگاه گفت: شاید، یا روی برگ درخت.
آرام به دنبال برگ گشت. برگ خشک برداشت. خودکار رو برداشت. نوشت:
ما هستیم.
نگاه کرد. نوشته بود. جوهر داشت.
برگ رو گذاشت توی بطری. در رو بست.
رفت لب دریا. بطری رو انداخت توی آب.
بطری شناور شد. رفت سمت افق، آروم، آروم.
آرام گفت: برسه دستش.
آزاد گفت: میرسه.
آگاه گفت: شاید.
هر سه ایستاده بودن. نگاه میکردن به بطری که کوچک میشد.
نگاه میکردن به امیدی که شاید میرسید. شاید نمیرسید.
مثل همه چیز توی زندگی. مثل توفان. مثل برگشتن. مثل موندن.
شاید. همیشه شاید.
صفحه سیاه شد.
خط سفید: توفان نزدیک است.
خودکارم رو برداشتم. جوهر نداشت.
نتونستم بنویسم.
فقط نگاه کردم، به خط سفید، به سیاهی، به چشم خودم که پشتش بود.
چشمم پر از اشک بود یا شاید نه. توی خواب که اشک معنی نداره.
بخش نهم: بیرون
کانال پنج؛ تصویر از دوربین مداربسته.
قایق تموم شده. کنار ساحل درختی دیگه نبود. درخت افتاده بود و آب برده بودش. طناب به یه چوب دیگه بسته شده بود.
آرام داشت به قایق نگاه میکرد. تنها بود.
آزاد و آگاه رفته بودن دنبال آب. چاه که شور شده بود. میگشتن.
آرام قایق رو کشید توی آب. ایستاد. بهش نگاه کرد.
سوار شد.
پارو رو برداشت. توی آب زد. قایق چند متری رفت. برگشت. دوباره پارو زد. برگشت.
آرام گفت: میتونم.
از قایق پیاده شد. قایق رو کشید بیرون.
نشست کنارش. دست کشید به چوب.
گفت: میتونم برم. ولی نمیرم.
آزاد و آگاه رسیدن، دست خالی. آبی پیدا نکرده بودن.
آزاد گفت: چاه دیگه ته کشیده.
آگاه گفت: آب نیست.
آرام گفت: بارون بیاد، پر میشه.
آزاد گفت: کی میاد؟
آرام به آسمون نگاه کرد. آسمون سفید بود، نه آبی، نه ابری، سفیدِ سفید.
گفت: نزدیکه.
آزاد گفت: چطور میدونی؟
آرام گفت: نمیدونم. ولی حس میکنم.
آگاه به آرام نگاه کرد. گفت: تو که همیشه خواب بودی.
آرام گفت: بیدار شدم.
آزاد گفت: چی تو رو بیدار کرد؟
آرام نگاه کرد به قایق، به بطری خالی روی سنگ، به درخت افتاده، به آسمون سفید.
گفت: همه چی، هیچ چیز، خودم! نمیدونم.
آزاد گفت: حالا که بیداری، چی کار میخوای بکنی؟
آرام گفت: بمونم. یا برم. یا بسازم. یا نگاه کنم، مثل شما.
آزاد گفت: نمیتونی مثل همه باشی. هر کدوم یه جوریم.
آرام گفت: میدونم. شبیه خودم میشم. اونم کافیه.
آگاه چیزی نگفت. فقط رفت لب دریا. نشست. به آب نگاه کرد، به اون طرف آب.
خودکارم رو برداشتم. جوهر داشت. کم، ولی داشت.
نوشتم: آرام عوض شده.
خط سفید: آره.
نوشتم: آزاد خستهست.
خط سفید: میدونم.
نوشتم: آگاه تنهاست.
خط سفید: همیشه بود.
نوشتم: من چی؟ من عوض شدم؟
خط سفید جواب نداد.
نوشتم: خط سفید؟
خط سفید: تو هنوز توی خوابی.
نوشتم: بیدار میشم؟
خط سفید: نمیدانی.
کانال چهار؛ آباد.
قایق رو کشیده بود توی آب. نشسته بود توش. پارو دستش بود.
به جزیره اول نگاه میکرد، به نقطه دور. جزیرهای که سه نفر توش بودن.
گفت: برم؟
جوابی نیومد.
گفت: نمونم؟
باز هم جوابی نیومد.
قایق رو کشید بیرون. پیاده شد.
رفت زیر سایه درختها. نشست.
بعد دوباره بلند شد. رفت سمت قایق. دوباره نشست توش.
دستش به پارو رفت. برداشت. توی آب زد.
قایق چند متر رفت. ایستاد.
آباد به عقب نگاه کرد، به جزیره خودش، به خونه، به درختها.
به جلو نگاه کرد، به جزیره اول.
بین این دو، مثل همیشه، وسط.
پارو رو گذاشت کنار. نشست توی قایق. به آسمون نگاه کرد.
آسمون اونجا هم سفید بود.
همون سفیدی، همون سکوت، همون توفانی که نزدیک بود یا شاید نبود.
آباد گفت: نمیدونم چی کار کنم.
فریاد میزد، سر کسی که نبود.
راحتتر بودم وقتی نمیدونستم میتونم برگردم.
سکوت.
حالا که میدونم میتونم... نمیدونم چی کار کنم.
خودکارم رو برداشتم. جوهر داشت.
نوشتم روی صفحه: آباد، تنها نیستی.
نوشته موند. آباد نگاه کرد. شاید دید. شاید ندید.
گفت: کی اونجاست؟
جواب ندادم. نمیتونستم. صدام بهش نمیرسید. فقط میتونستم بنویسم.
نوشتم: یکی هست که نگاهت میکنه.
آباد خونده. نگاه کرد به صفحه.
گفت: تویی که! نکنه فیلم نیستی؟
نوشتم: آره.
گفت: تو کجایی؟
نوشتم: توی خواب، توی یه تلویزیون قدیمی. دارم نگاهت میکنم.
گفت: میتونی کمکم کنی؟
نوشتم: نمیدونم.
گفت: دستت به من میرسه؟
نوشتم: نه. فقط میتونم بنویسم.
گفت: همون کافیه.
نگاه کرد به صفحه. منتظر بود.
نوشتم: هر کاری میکنی، درسته.
گفت: میدونم. ولی نمیدونم چیه.
نوشتم: صبر کن. شاید بفهمی.
گفت: تا کی؟
نوشتم: نمیدونیم!
خندید. اولین بار بود میدیدمش میخنده. لبخند کوچکی بود و زود پرید.
گفت: باشه. صبر میکنم.
قایق رو کشید بیرون. پیاده شد. رفت زیر سایه نشست.
به دریا نگاه کرد. به افق. به جایی که جزیره اول بود.
منتظر موند.
همه منتظر بودن، آگاه، آرام، آزاد، آباد، من، خط سفید، همه.
منتظر چیزی که نمیدونستیم چیه، شاید توفان، شاید آرامش، شاید جواب، شاید سوال.
نمیدونستیم، هیچکس نمیدونست.
بخش دهم: جوهر
خودکارم جوهر داشت. امتحان کردم، داشت. خوب هم داشت، پُر.
روی صفحه نوشتم: سلام.
جوابی نیومد.
نوشتم: خط سفید!؟
خط سفید آمد: چی؟
نوشتم: جوهر دارم.
خط سفید: میبینم.
نوشتم: میتونم هر چی بخوام بنویسم؟
خط سفید: آره.
نوشتم: حتی میتونم بنویسم توفان نمیاد؟
خط سفید: میتونی بنویسی. ولی نمیدونی راسته یا نه.
نوشتم: پس نوشتن چه فایدهای داره؟
خط سفید: نوشتن یعنی انتخاب. یعنی داری چیزی رو میگی. حتی اگه ندونی راسته یا نه.
خودکار رو گذاشتم کنار.
به صفحه نگاه کردم؛ کانال یک.
سه نفر نشسته بودن کنار قایق. حرف نمیزدند. فقط نشسته بودن. به آسمون نگاه میکردن.
آسمون هنوز سفید بود، نه روشن، نه تاریک، سفید.
آزاد گفت: بارون نمیاد.
آگاه گفت: میاد.
آرام گفت: کی؟
آگاه گفت: نزدیکه.
آزاد گفت: چند روزه میگی نزدیکه.
آگاه گفت: چون نزدیکه.
آرام گفت: شاید اصلاً توفانی نباشه.
هر دو نگاهش کردن.
آزاد گفت: تو خودت گفتی توفان میاد.
آرام گفت: میدونم، گفتم، ولی شاید...
آگاه گفت: شاید چی؟
آرام گفت: شاید توفان همیشه بوده. شاید ما توی توفان زندگی میکردیم. فقط نمیدونستیم.
سکوت.
آزاد گفت: حالا که میدونیم چی؟
آرام گفت: حالا که میدونیم، میتونیم آماده بشیم، یا فرار کنیم، یا بمونیم. انتخاب با ماست.
آگاه گفت: توفان که بیاد، انتخاب معنی نداره.
آرام گفت: چرا معنی داره. توی توفان هم میشه انتخاب کرد؛ بمونی یا بری. بسازی یا نگاه کنی. بیدار باشی یا بخوابی!
آزاد گفت: تو بیداری؟
آرام گفت: آره بیدارم.
خودکارم رو برداشتم. جوهر داشت.
نوشتم: منم بیدارم.
خط سفید: نه؛ تو توی خوابی.
نوشتم: چطور بیدار بشم؟
خط سفید: نمیدونم.
نوشتم: تو که منی، چطور نمیدونی؟
خط سفید: چون هنوز تصمیم نگرفتی بیدار بشی.
نوشتم: چطور تصمیم بگیرم؟
خط سفید: خودت میدونی. فقط جرأتش رو نداری.
خودکار رو گذاشتم کنار.
به صفحه نگاه کردم، به اون سه نفر، به اون جزیره، به اون آسمون سفید.
جرأت کلمه سختی بود.
کانال چهار؛ آباد.
قایق توی آب بود. آباد نشسته بود توش، پارو دستش.
به جزیره اول نگاه کرد. به جزیره خودش نگاه کرد، به آسمون.
گفت: میرم.
پارو زد. قایق رفت سمت دریا.
چند متر جلوتر ایستاد.
گفت: نمیرم.
پارو رو برعکس زد، برگشت.
کنار ساحل پیاده شد. قایق رو کشید بیرون.
گفت: نمیتونم تصمیم بگیرم.
نشست روی شن. به آب نگاه کرد.
گفت: اگه برگردم، اونجا مال من نیست.
اینجا جزیره خودم رو ساختم. درخت کاشتم. خونه ساختم.
ولی اونجا هم مال منه.
اینجا... اینجا هم مال منه.
ولی رهاش کردم.
سکوت.
اگه بمونم، دلم پیش اوناس. اگه برگردم، دلم پیش خودم.
خودکارم رو برداشتم. جوهر داشت.
نوشتم: آباد، دلت هر کجا باشه، تو هستی.
آباد نگاه کرد به صفحه، خوند.
گفت: این کافیه؟
نوشتم: نمیدونم. ولی حقیقت داره.
آباد بلند شد. رفت سمت قایق. نگاه کرد. به دریا نگاه کرد، به جزیره اول.
گفت: باشه.
سوار قایق شد. پارو رو برداشت.
به جزیره خودش نگاه کرد، به خونه، به درختها.
گفت: خداحافظ.
پارو زد. قایق رفت سمت دریا. دور شد، آروم، آروم.
آباد به عقب نگاه نمیکرد. فقط به جلو نگاه میکرد. به جایی که میخواست برسه.
جزیره خودش کوچک میشد، درختها کوچک، خونه کوچک.
بعد دیگه دیده نمیشد.
آباد تنها توی قایق بود، توی دریای بزرگ، زیر آسمون سفید.
پارو میزد. شُلُپ... شُلُپ... شُلُپ...
صدایی که از اول توی داستان بود.
صدایی که میگفت یکی داره میاد،
یا میره.
این بار داشت میآمد.
خودکارم رو برداشتم. جوهر داشت. نوشتم: آباد داره برمیگرده.
خط سفید: میبینم.
نوشتم: جوهر دارم. میتونم هر چی بنویسم.
خط سفید: میتونی. ولی عاقلانه بنویس.
نوشتم: یعنی چی؟
خط سفید: یعنی بنویس به اندازه، نه کم، نه زیاد، حرف حسابی بزن.
خودکار رو گذاشتم کنار. به صفحه نگاه کردم.
آباد داشت پارو میزد. نزدیکتر شد. جزیره اول بزرگتر شد.
سه نفر کنار ساحل ایستاده بودن. به دریا نگاه میکردن.
نقطه کوچکی دیدند، قایق، داشت میآمد.
آزاد گفت: یکی داره میاد.
آگاه گفت: آباده.
آرام گفت: میدونستم.
ایستاده بودن. نگاه میکردن،
منتظر.
بخش یازدهم: افق
قایق داشت نزدیک میشد. آباد توش بود. پارو میزد.
سه نفر کنار ساحل ایستاده بودن. هیچکس حرف نمیزد.
آباد رسید.
به سه نفر نگاه کرد، به آگاه، به آرام، به آزاد.
چیزی نگفت.
آزاد گفت: خوش اومدی.
آرام گفت: چرا برگشتی؟
آباد نگاه کرد به جزیره، به کلبه، به انبار، به قایق نیمهساخته، به چاه خشک.
گفت: اونجا آباد بود. ولی تنها بودم.
آگاه گفت: اینجا تنها نیستی.
آباد گفت: میدونم. به خاطر همین برگشتم.
آزاد گفت: توفان نزدیکه.
آباد گفت: میدونم. هر شب میدیدمش از اون طرف آب. ابرها جمع میشدند. باد میاومد.
آرام گفت: چرا زودتر نیومدی؟
گفت: نمیتونستم. رفته بودم که آباد کنم. اگه برمیگشتم، یعنی شکست خورده بودم.
آگاه گفت: حالا برگشتی. یعنی شکست خوردی؟
آباد سرش رو بلند کرد. به آگاه نگاه کرد.
گفت: نه؛ حالا فهمیدم آباد کردن فقط مال اونجا نیست. اینجا رو هم میشه آباد کرد، با بودن، با موندن، با برگشتن.
آرام لبخند زد. اولین بار بود میدیدمش لبخند میزنه.
گفت: خوش اومدی.
چیزی توی افق بود، سیاهی، خط نازکی از سیاهی.
نزدیک میشد، آهسته، اما محکم.
آزاد گفت: اون چیه؟
آگاه گفت: ابر سیاه.
آرام گفت: توفانه.
آباد گفت: میاد.
هر چهار نفر ساکت بودن. به سیاهی نگاه میکردند که بزرگ و بزرگتر میشد.
خودکارم رو برداشتم. جوهر داشت.
نوشتم: توفان داره میاد.
خط سفید: میبینم.
نوشتم: چی کار کنم؟
خط سفید: چیزی که باید بکنی.
نوشتم: بیدار بشم؟
خط سفید: اگه وقتشه.
نوشتم: چطور بفهمم وقتشه؟
خط سفید: خودت میدونی. به دلت گوش کن.
به دلم گوش کردم.
میزد. ترسیده بود. اما محکم بود.
خودکار رو برداشتم.
نوشتم: میترسم.
خط سفید: طبیعیه.
نوشتم: ولی باید کاری کنم.
خط سفید: آره.
نوشتم: چی کار کنم؟ بنویسم؟ بیدار بشم؟ تماشا کنم؟
خط سفید جواب نداد.
صفحه شروع کرد به پریدن. تصویر رفت و برگشت. رفت و برگشت.
سیاهی بزرگ شده بود. نصف افق رو گرفته بود.
آزاد گفت: باید بریم پناهگاه.
آگاه گفت: کلبه رو داریم.
آرام گفت: کلبه ضعیفه.
آباد گفت: غار، بریم غار. اون امنتره.
هر چهار نفر دویدن سمت غار. باد محکمتر میزد. شن توی هوا بود. میخورد به چشمهاشون.
رسیدند به غار. رفتند داخل، تاریک بود، سرد.
نشستند کنار هم. هیچکس حرف نمیزد.
صفحه تلویزیون پرید. خط سفید ضخیم شد. بعد نازک شد، بعد پرید.
گفتم: تصویر رفت.
جوابی نیومد.
گفتم: خط سفید؟
خط سفید: هستم.
گفتم: نمیبینمشون. چه خبره؟
خط سفید: توفان داره میاد. گیرنده ضعیف شده.
گفتم: میتونم کاری کنم؟
خط سفید: بنویس. شاید تصویر برگرده.
خودکارم رو برداشتم. جوهر داشت.
روی صفحه سفید نوشتم: آباد، آگاه، آرام، آزاد! من هنوز اینجام. دارم نگاهتون میکنم.
صفحه خط خورد. تصویر برگشت، ضعیف بود. پرید ولی بود.
چهار نفر توی غار. نشسته بودن بغل هم. سردشون بود. میلرزیدند.
آباد گفت: یادش بخیر وقتی رفت...
آزاد گفت: کی رفت؟
آباد گفت: من! وقتی رفتم. فکر میکردم کار درستی میکنم.
آرام گفت: شاید درست بود. شاید نبود. مهم اینه که برگشتی.
آگاه گفت: توفان که تموم بشه، چی کار میکنی؟
آباد گفت: نمیدونم. شاید بمونم. شاید برم. شاید بسازم. شاید نگاه کنم.
آزاد گفت: مثل ما شدی.
آباد گفت: شبیه خودم شدم. این مهمه.
باد محکمتر زد. غار تکون خورد. گرد و خاک شد.
آرام سرفه کرد.
گفت: میاد.
آزاد گفت: میدونم.
آگاه گفت: همیشه میدونستم.
ولی حالا... حالا دیگه نمیدونم چی میشه.
آباد گفت: هیچکس نمیدونه. فقط میتونیم کنار هم باشیم.
چهار نفر دستهای هم را گرفتند، توی تاریکی، توی غار، توی جزیره.
توفان داشت میآمد.
صفحه پرید. تصویر رفت. خط سفید نازک شد. بعد محو شد.
گفتم: خط سفید؟
جوابی نیومد.
گفتم: کجایی؟
سکوت.
صفحه سیاه بود نه سفید. نه خطی بود، نه تصویری! فقط سیاهی.
خودکارم رو برداشتم. جوهر داشت.
روی صفحه سیاه نوشتم: توفان آمد؟
جوابی نیومد.
نوشتم: آباد؟
سکوت.
نوشتم: آگاه؟ آرام؟ آزاد؟
هیچکس جواب نداد.
صفحه سیاه موند. خودکار توی دستم بود. جوهر داشت. اما نمیدونستم چی بنویسم.
چهار نفر توی غار بودند، توی تاریکی، توی توفانی که میاومد.
من توی خواب بودم، توی اتاق، توی تلویزیون قدیمی.
همه جا تاریک بود، حتی توی خواب.
نوشتم: نمیدونم چی بگم.
خط سفید اومد. ضعیف. نازک. ولی اومد.
خط سفید: همین کافیه. البته نمیدونیم. هیچکس نمیدونه.
نوشتم: پس چی کار کنم؟
خط سفید: صبر کن، ببین، گوش بده، باش.
نوشتم: باشم؟
خط سفید: آره، باش.
خودکار رو گذاشتم کنار. به صفحه سیاه نگاه کردم.
به چشم خودم که توی سیاهی بود.
به توفانی که میاومد. یا شاید میرفت. یا شاید همیشه بود.
بخش دوازدهم: توفان یا نه
صفحه سیاه بود.
سیاهی نه شبیه شب بود، نه شبیه تاریکی غار. یه سیاهی مطلق مثل وقتی تلویزیون خاموش میشه.
چند دقیقه گذشت، یا چند ساعت. توی خواب که زمان معنی ندارد.
خودکار رو برداشتم. جوهر داشت. کم، ولی داشت.
روی صفحه سیاه نوشتم: چی شد؟
جوابی نیومد.
نوشتم: توفان اومد؟
باز هم جوابی نیومد.
نوشتم: آباد؟ آگاه؟ آرام؟ آزاد؟
صفحه خاموش بود، نه خط سفید، نه تصویر، نه صدا.
گوشم رو تیز کردم. صدایی نبود، نه باد، نه پارو، نه کسی حرف میزد.
هیچی.
خودکار رو گذاشتم زمین. به تلویزیون نگاه کردم. صفحه سیاه بود، خاموش. انگار هیچ وقت روشن نبوده.
گفتم: خواب بودم؟
صدایی نیومد.
گفتم: هنوز توی خوابم؟
سیاهی جواب نداد.
خودکار رو دوباره برداشتم. جوهر نداشت. خشک شده بود.
ها کردم به نوکش. بازم جوهر نداشت.
ولش کردم.
صفحه یهو روشن شد. نه تصویر داشت، نه فیلم، نه مداربسته.
فقط یک نقطهچین سفید وسط صفحه:
...
نقطه چین، سه نقطه، نه بیشتر...
نگاه کردم. منتظر بودم چیزی بنویسه. ننوشت.
گفتم: این یعنی چی؟
جوابی نیومد.
سه نقطه وسط صفحه موند. سه نقطه سفید روی سیاهی.
بعد محو شد. صفحه دوباره سیاه شد.
این بار دیگه روشن نشد.
بلند شدم. رفتم سمت تلویزیون. زدم روش، محکم، مثل قدیمها.
تصویر نیومد.
دکمه رو فشار دادم. خاموش و روشن، باز هم تصویر نیومد.
تلویزیون خاموش بود. مرده بود.
گفتم: پس داستان تموم شد؟
صدایی نیومد.
گفتم: نمیدونم توفان اومد یا نه.
باز هم جوابی نیومد.
نشستم. به تلویزیون سیاه نگاه کردم، به خودکار خشک، به دستهام.
چشمام رو بستم.
باز کردم.
توی اتاقم بودم، نه توی خواب، اتاق، دیوارها، پنجره، نور صبح.
از خواب پریده بودم.
تلویزیون خاموش بود، خودکار روی میز، خشک.
بلند شدم. رفتم سمت پنجره. بیرون رو نگاه کردم.
آسمون آبی بود. ابری نبود. پرندهها هم بودند. صبح بود.
توفانی نبود. یا شاید بود. نمیشه از پنجره فهمید.
برگشتم سمت تلویزیون. روشنش کردم.
کانال یک؛ خبر.
یه جای دور توفان اومده بود. یه جای دیگه نه.
داستانی نبود. فقط خبر بود، مثل همیشه.
خودکار رو برداشتم. جوهر داشت. امتحان کردم. داشت، پُر.
کاغذی برداشتم. خواستم بنویسم. نمیدونستم چی.
نوشتم: جزیره...
نمیدونستم چطور تمومش کنم.
کاغذ رو گذاشتم کنار. خودکار رو گذاشتم.
به دیوار نگاه کردم.
روی دیوار، کنار پنجره، یه چیزی نوشته شده بود، با خط سفید،
یا شاید بازی نور بود. نمیدونم.
نوشته بود: توفان نزدیک است.
محو شد. دوباره نوشته شد.
توفان نزدیک است.
و دوباره.
و دوباره.
چشمام رو مالیدم. دیوار سفید بود. هیچ نوشته ای نبود.
خواب بود یا بیدار؟ نمیدونستم.
رفتم سمت پنجره. بازش کردم، باد اومد، نه توفان، باد معمولیِ صبح.
نگاه کردم به آسمون. آبی بود. پرنده هم بود.
توفانی نبود.
ولی توی دلم، یه چیزی میگفت نزدیکه.
یا شاید نه.
نمیدونم.
هیچکس نمیدونه.
ادامه ندارد.
یا شاید دارد. نمیدونیم. هیچکس نمیدوند.
«پایان بخش دوازدهم از دوازده بخش»
مهدی میرعظیمی
معمار روایت
10 خرداد 405
دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تایید مدیر سایت در وب سایت منتشر خواهد شد.
پیام هایی که حاوی تهمت یا افترا باشد منتشر نخواهد شد.
پیام هایی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط با خبر باشد منتشر نخواهد شد.