به یادته!

با خود بیندیش که همۀ روشنایی روز از آنِ تو باشد،

و تمام آرامش شب را به تو هدیه کرده باشند!

دلت را به همین دو گواه بزرگ استوار دار

که آن مهربانِ همیشه‌بیدار،

نه تو را رها کرده، و نه یک دم نامت را از یاد برده است،

او همواره تو را می‌خواهد و می‌خواند.

 

تو از کجا می‌دانی؟

شاید همان پیش‌کش سربسته که بدون نگاه رهایش کردی،

از همۀ چیزهایی که به دنبالش می‌دویدی، به دلت نزدیک‌تر باشد.

بگذار رازی را با تو در میان بگذارم:

دیشب در خواب نامه‌ای از خدا یافتم که برای تو بود؛

نوشته بود:

می‌خواهم چنان به تو ببخشم

که لبخند خرسندی روی لبت جاودانه گردد!

 

یادت رفت؟

از آن روز که سایه پدر از سرت رفت،

تو هنوز سربلند ایستاده‌ای

و گام در جادهٔ شادی و زندگی گذاشته‌ای!

یادت رفت؟

آن‌گاه که هیچ نمی‌دانستی،

روشنایی در دلت تابید و آگاه شدی،

هوشمند شدی، هوشیار شدی.

یادت رفت؟

که هنر در انگشتانت جوانه زد،

نوآوری در اندیشه‌ات لانه کرد،

و از تهی‌دستی گذشتی و دستانی پُرتوان یافتی؟

 

یادت هست آن روزهای سرگشتگی را؟

آن شب‌هایی که جز آرزوی یک پیاله آب،

یا چشمداشت پاره نانی گرم چیزی نداشتی؟

و امروز، همه آن آرزوها،

به یادمانی شیرین، دیگرگون شده‌اند؟

 

تو به دارایی رسیده‌ای، به توانایی، به بی‌نیازی.

توانگری از سیما و جانت هویداست.

 

اکنون هنگام کار توست.

بگرد و آن کودک بی‌سرپرستِ تنها را پیدا کن،

دستِ مهربانیت را روی سرش بگذار.

آن مستمند خسته را بیاب،

به پیاله‌ای آبِ خنک و کف دستی نان گرم، میهمانش کن.

ایزد از تو چیزی نمی‌خواهد،

جز این که هر جا می‌نشینی و برمی‌خیزی،

تنها آن‌چه بر تو ارزانی داشته را بازگو کنی

تا همه بدانند

چه مهربان و بخشنده است خدایی که تو را این‌چنین دوست دارد.

 

 مهدی میرعظیمی

معمار روایت

۱ تیر ۱۴۰۵

  

برداشت آزاد از سوره ضحی



   نظرات
دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تایید مدیر سایت در وب سایت منتشر خواهد شد.
پیام هایی که حاوی تهمت یا افترا باشد منتشر نخواهد شد.
پیام هایی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط با خبر باشد منتشر نخواهد شد.