داستان‌کِشی از آمبولانس

امروز صبح با پسرم سوار اسنپ شدیم. بانوی راننده پیش از ما سلام کرد و خوش‌آمد گفت. رفتم توی این فکر که آدم‌ها توی دلشان داستان‌هایی دارند که از ظاهرشان نمی‌توان آن‌ها را خواند. بارها شده که در نشست‌هایی که با افراد دارم متوجه شده‌ام که خود افراد هم بسیاری از داستان‌هایشان را فراموش کرده‌اند.

این فراموشی به این معنا نیست که داستان در زندگی‌شان جاری نیست، بلکه یعنی آدم‌ها حتی داستانی که در حال شنا در آن هستند را هم از یاد برده‌اند.

من به واسطۀ حرفه‌ام ناگزیر هستم که بسیاری از داستان‌های فراموش شدۀ افراد را کشف کنم. مثلاً وقتی قرار است معماری روایت را برای سازمان یا شرکتی انجام بدهم یا نگارش زندگی‌نامۀ کسی را آغاز کنم.

نام این فرآیند کشف را داستان‌کِشی گذاشته‌ام چون هم باید داستان‌های فراموش شده را به سوی خودم بکِشم و هم روایت‌های ناب را از ذهن افراد بیرون بکِشم.

شاید هنوز نتوانسته باشم خوب بیان کنم؛ احتمالاً یک مثال ساده بتواند موضوع را شفاف‌تر کند. در این زمان که شما در حال خواندن این متن هستید از من فاصله دارید، فاصلۀ مکانی و زمانی.

اجازه بدهید شما را تو خطاب کنم تا کمی آسان‌تر گفت‌وگو کنیم.

من با یکی دو پرسش بخشی از خاطرات و داستان‌های فراموش شدۀ زندگی تو را که شاید سال‌ها از آن فاصله گرفته‌ای و حتی از یاد برده‌ای، زنده خواهم کرد. این زنده‌سازی ممکن است لبخندی روی لب تو بیاورد یا قطره اشکی را از گوشۀ چشمت فرو ریزد یا باعث شود که با انگشت تعجب چانه‌ات را بخارانی.

- نخستین پرسش این است: «آموزگار کلاس چهارم یا پنجم را یادت هست؟»

خوب فکر کن و او را به یاد بیاور؛ چهره‌اش را، صدایش را، شیوۀ راه رفتنش را. احتمالاً داری خودت را توی همان کلاس و در میان دوستانت تصور می‌کنی. احتمالاً اگر چشم‌هایت را روی هم بگذاری چهرۀ برخی از هم‌کلاسی‌ها هم به خاطرت می‌آید؛ آن یکی که کنارت نشسته بود یا او که همیشه آخر کلاس می‌نشست. آن یکی که همیشه وقتی می‌خواست حرف بزند، خنده‌اش می‌گرفت و سرخ می‌شد.

- دومین پرسش شلیک می‌شود درست وسط قلب: «دلت برای کدام لحظه تنگ شد؟»

خوب بیاندیش. آن‌روز که نوشتن تمرین را یادت رفته بود، یا آن روزی که هوا خیلی گرم بود. یادت هست که همه فکر می‌کردند تو آن کار را انجام دادی و تو نمیتوانستی ثابت کنی که کار تو نبوده! یادت هست که از آن دانش‌آموز کلاس بالاتر می‌ترسیدی؟ آن صبح را یادت هست که انگشت پاهایت توی کفش یخ کرده بود؟

ادامۀ متن را رها کن. قرار نیست چیز مهمی بنویسم. گوشی را کنار بگذار و چند دقیقه چشم‌هایت را ببند و فقط به همین سوال‌ها فکر کن.

حالا آماده‌ای تا من رو به‌رویت بنشینم و داستان‌کِشی را آغاز کنم. من مهم نیستم، مهم تویی که بتوانی قلم و کاغذ برداری و داستان‌هایت را از ذهن خارج کنی و روی کاغذ بکِشی!

داستان مثل عطر است، مثل عطری که دقایقی یا ساعاتی می‌ماند و بعد می‌پرد و می‌رود که می‌رود. شمیم داستان تا همیشه در زندگی‌ات ماندگار است اما مشام تو گاهی آن‌را در میان هیاهوی رایحه‌های عجیب و غریب روزگار گم می‌کند. هر لحظه به دنبال آن می‌گردد اما نمی‌تواند آن ‎را بیابد.

همین می‌شود که گاهی عطر یک پاک‌کن نو دیوانه‌ات می‌سازد یا نوای یک ترانه از شیشۀ خودرویی که از آن‌طرف خیابان می‌گذرد، روی ذهنت خط می‌اندازد.

برگردیم سراغ آن خانمی که امروز صبح با پسرم به ماشینش سوار شدیم.

توی ماشین تمیز بود. یک کیف کوچک روی صندلی بود. برداشتم و به خانم راننده گفتم:

- فکر کنم این کیف مال مسافر قبلیه که جا گذاشته!

کیف را گرفت و انداختش توی داشبورد و گفت:

- از بس گیج و پُر رو هستن!

می‌توانستم گیجی آن مسافر ناشناس را درک کنم، اما برایم سوال بود که چرا او باید پر رو هم باشد. انگار ذهنم را خوانده باشد، گفت:

- می‌دونی چرا میگم پر رو؟ چون حالا اگه بهش زنگ بزنم و بگم کیفت جا مونده، میگه بیارش فلان‌جا. ادب نداره که بگه کجا هستید تا بیام بگیرمش!

مجبور شد که خودش کمی جلوتر بکشد تا پایش برسد و بتواند کلاچ را تا آخر فشار بدهد. دنده را از سه معکوس کرد به دو. صدای خِررری آمد و سرعت ماشین کمتر شد. ادامه داد:

- منم شیر پاک خوردم، اگه مودب باشه که نمیذارم بیاد. خودم می‌برم سر کوه قاف بهش می‌رسونمش.

چند لحظه ساکت شد و زیر لب گفت:

- ولی هم گیج هستن هم پر رو...

دوباره مجبور شد دنده را معکوس کند که ماشین خاموش نشود. رانندۀ ماشین جلویی خودش را چسبانده بود به فرمان و از طرز نشستنش معلوم بود که راننده تازه کاری است. حالا وسط خیابان ایستاده بود تا مسافری را پیاده کند.

خانم راننده دستش را دو سه بار زد روی فرمان و گفت:

- اینم به‌جای بوق. هم خودم رو خالی کردم هم اعصاب اونو خرد نکردم. اقد برام بوق زدند و مسخره‌ام کردند که نگو. کسی چه می‌دونه شاید اون بدبخت هم از زور تنهایی و بی‌کسی از خونه زده بیرون و نشسته پشت ماشین.

 به پسرم نگاه کردم و با ابرو اشاره کردم که به حرف‌هایش توجه کند. گفتم:

- از کجا می‌دونید؟ شایدم از بیکاری باشه!

از آینه نگاهی جدی به من انداخت و گفت:

- اگه یه‌بار صفحه کلاچت خراب شده باشه و مجبور شده باشی که درآمد دوماهت رو بدی برای تعمیرش، دیگه هیچ‌وقت توی خیالت کسی رو نمی‌بینی که از بیکاری اومده باشه مسافرکشی.

از خودم وا رفتم و از حرف نا مربوطم خجالت کشیدم.

از دور صدای آژیر به گوشم رسید. نگاهی توی آینه کرد و راهنمای سمت راست را زد و ماشین را به کنار خیابان کشید.

بقیۀ راننده‌ها انگار صدا را نمی‌شنیدند. آمبولانس راه خودش را باز کرد و از ما گذشت و رفت.

به پسرم گفتم:

- دیدی؟ تنها راننده‌ای که راه رو برای آمبولانس باز کرد، همین خانم محترم بود!

باز هم از آینه نگاهی کرد و گفت:

- شاید بیست سال پیش، پسرش رو برای چند دقیقه دیر رسیدن آمبولانس از دست داده باشه!

این‌بار اثری از جدیت توی چشمانش نبود. فقط اشک بود و یک حسرت عمیق مادرانه!

 

مهدی میرعظیمی

معمار روایت

۲۷ فروردین ۴۰۵



   نظرات
دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تایید مدیر سایت در وب سایت منتشر خواهد شد.
پیام هایی که حاوی تهمت یا افترا باشد منتشر نخواهد شد.
پیام هایی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط با خبر باشد منتشر نخواهد شد.