آمدیم نبودید

دیدمش، گفتم منم! نشناخت او!

چه تلخ و کوتاه است این داستان. این‌که بعد از سال‌ها دوباره ببینی‌اش و تو را نشناسد، جلو بروی و با روی سرخ و زبان به لکنت افتاده بشوی همان نوجوان خجالتی و بگویی: منم!

و او نگاهی سرد به تو بیندازد و نشناسد و رو برگرداند و برود!

برخی می‌گویند این تک مصراع از نیما یوشیج می‌تواند کوتاه‌ترین داستان تلخ جهان باشد که تنها در پنج واژه، ماجرایی تلخ را روایت می‌کند.

حتی گروهی پا را فراتر می‌گذراند این مصرع را برتر از داستان منسوب به ارنست همینگوی می‌دانند که تلخی را در هفت واژه روایت می‌کند:

«برای فروش: کفش‌های کودک، پوشیده نشده.»

نمی‌توانم نمره بدهم، چون با خواندن هر کدام پشتم می‌لرزد و شانه‌هایم مورمور می‌شود.

از این دست داستان‌های کوتاه و تکان دهنده کم نداریم و آثار ادبی ما پر است از جملات نغز و کوتاه و موثر، اما حالا که بحثمان رسیده به کوتاهی و تلخی داستان، می‌خواهم دفترچه خاطراتم را ورق بزنم و بروم به دوران کودکی. آن زمان که موبایل نبود و بیشتر خانه‌ها تلفن نداشتند.

بسیار روزها می‌شد که دلمان برای عزیزانمان تنگ باشد. دل‌‌ها آن دوران انگار تنگ‌تر می‌شد، وگرنه الآن تا دلت بخواهد سر برود با پیامکی یا زنگی فوتش می‌کنی یا با گشتی توی اینترنت زیرش را خاموش می‌کنی، البته دل‌تنگی داریم تا دل‌تنگی!

آن زمان‌ها دل تنگ می‌شد برای دیدار کسی که دوستش داری؛ عمو، دایی، خاله، عمه، بی‌بی و بابابزرگ یا بچه‌های فامیل. منتظر می‌ماندی تا جمعه بشود و شاید ببرندت جایی که آن‌ها را ببینی یا سرزده بیایند و در را که باز می‌کنی قرص روی ماهشان را ببینی!

قسمت تلخ ماجرا اما زمانی بود که صبح از خانه بیرون برده باشندت و سرت گرم بوده باشد و وقت را گذرانده باشی و حالا که شب، خسته برت می‌گرداندند، ببینی کوتاه‌ترین و تلخ‌ترین داستان تاریخ را تنها در دو کلمه نوشته‌اند و چسبانده‌اند پشت درِ خانه!

نه اسمی داشت و نه نشانی، اما تو از دستخطش می‌توانستی بفهمی که کدام معشوق به‌همراه صاحب دستخط بوده است.

دلت کباب می‌شد وقتی این داستان کوتاه را می‌خواندی:

«آمدیم نبودید!»

دنیا با آمدنش آغاز می‌شد و قیامت با نبودنش بر پا.

دیگر نه آب از گلویت به خوشی پایین می‌رفت و نه نان به دلت می‌چسبید.

راهی نداشتی برای خالی کردن خودت. باید می‌ماندی تا جمعۀ بعدی که شاید بیاید یا ببرندت.

حالا این‌روزها دلم دوباره تنگ است. حالا اما از داستان دیگری می‌ترسم که آن‌هم دو کلمه است، تلخ و تکان‌دهنده. می‌ترسم که نکند پله‌های عمر را دو تا یکی طی کنم و باز:

«بیایم نباشی!»

 

مهدی میرعظیمی

معمار روایت



   نظرات
دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تایید مدیر سایت در وب سایت منتشر خواهد شد.
پیام هایی که حاوی تهمت یا افترا باشد منتشر نخواهد شد.
پیام هایی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط با خبر باشد منتشر نخواهد شد.