بوی کاه‌گل قسمت نهم

 سخنان و اعمال پندآموز و متفکرانه از پدرم بعید نبود و داداشم هم با این کارهای پدرش آشنا بود؛ اما این‌بار حرف‌های بابا این‌قدر غیرمنتظره و غیرعادی بود که محمود هاج‌وواج به پدر نگاه کرد. انگار توی ذهنش دو دو تا چارتایی کرد و حساب کرد که به‌هرصورت هجده روز مزد در ازای یک روز کار مقرون‌به‌صرفه است آن هم کار مهیجی مانند گرفتن دزد که برای جوان شجاع و ماجراجویی مثل او خیلی هم جذاب است.

گفت: «به روی چشم آقاجون، همین امروز این کار رو انجام می‌دم.»

بابا با لبخند گفت: «پس من دیگه می‌رم که خیلی دیر شده.»

بابا با گذشتن از دالان به طرف کوچه رفت و من و محمود هم پشت سر پدر تا در خانه رفتیم و چند قدم هم در کوچه مشایعتش کردیم. نسیمی می‌وزید که بوی بهار می‌داد.

داداشم با مغزی پر از فکر مأموریت امروزش، به خانه برگشت و وسایلش را برداشت و به سمت باغ راه افتاد.

غروب همان روز به محض برگشتن داداش به خانه جلویش دویدم و از ماجرا پرسیدم. رضایت و شگفت‌زدگی توی صورتش پیدا بود. داستان را اینطوری برایم تعریف کرد: «یکی‌دو ساعتی از طلوع آفتاب ‌گذشته بود. نسیم خنک معطری می‌وزید. بوی برگ تازۀ درخت سنجد مشامم را نوازش می‌داد. نگاهم مشغول وارسی شکوفه‌های بادام تازه باز شده بود که چشم‌نوازی می‌کردند. چینه‌های گلی را نگاه کردم که روی هم سوار شده و دیوارهای کوتاهی برای نشان‌دادن حدّومرز باغ‌ها را درست کرده بودند. از صدای آب روان که از قنات خارج شده بود و توی جوی از این باغ به آن باغ می‌رفت. صدای پرنده‌های خوش‌صدا و شیرجه‌های پرستوهای مهاجر که آب را از سطح جوی بر می‌داشتند و زردی آفتاب که روی زمین پهن شده بود می‌شد فهمید که بهار داره میاد. من توی این فکر بودم که کاش امروز برای تفریح و بازی الک‌و‌دُلک و پختن و خوردن آش شولی به باغ آمده بودم نه برای به‌دام انداختن یک دزد! ولی قولی بود که به پدر داده بودم و باید به آن عمل می‌کردم.»

صدای یکی از همسایه‌ها از دالان خانه آمد که بی‌بی را صدا زد. بی‌بی داستان را قطع کرد و بلند شد و رفت و ظرفی را برایش آورد. وقتی همسایه رفت گفتم: «بی‌بی جان؛ داستان داره جذاب می‌شه. بقیه رو بگید»

بی‌بی خندید و گفت: «معمولاً دزدی از باغ‌ها در ساعات قبل از ظهر اتفاق می‌افتاد که کسی توی باغ نبود و بقیۀ باغدارها و باغبان‌ها هم جای دیگر مشغول بودند. باغ سیدرضا با چندتا باغ دیگر همسایه بود. باغ و کارگاه شیره‌پزی مرحوم پدرم هم همان نزدیکی بود. چندتا درخت توت بزرگ و تنومند به رسم دیار کویر در امتداد جوی آب کاشته شده بود که هم سایه‌اش بر سر رهگذرها و باغبان‌ها باشد و هم به فصلش مردم از میوه‌اش استفاده کنند.

عذرا خانم ادامه داد که: محمود برای به‌دام انداختن دزد یه فکر جالب کرده بود. او با خودش فکر کرده بود که دزد یا باید از در باغ بیاد یا از روی دیوار وارد باغ بشه. اولش می‌خواست با پنهان‌شدن روی یکی از درخت‌های توت، دیوارهای باغ خودشان و چندتا باغ اطراف را زیر نظر داشته باشه؛ اما اگه این کار رو انجام می‌داد درهای چندتا باغ دیگه از دیدش پنهان می‌موند. محمود فکر کرد که درهای باغ کلون دارن و هر کس برای بازکردن کلون باغ باید دستش را از بیرون داخل حفرۀ کوچکی پشت در ببره و کلونی را باز کنه که کنار در تعبیه شده. به اون حفره کلون‌دون می‌گفتند.

به‌همین‌دلیل محمود مقداری زردچوبه همراه خودش برده بود و قسمت داخلی کلون‌دون‌ها را با زردچوبه رنگی کرد، بعد هم رفته بود بالای درخت توت بزرگ میان شاخه‌ها منتظر آمدن دزد نشسته بود.

عذرا از قول محمود گفت: «بالای درخت خوابم برد. نفهمیدم چرتم چقدر طول کشید. یه دفعه بیدار شدم و تازه یادم اومد که برای چه‌کاری اینجام. نگران از درخت پایین پریدم. هنوز گیج خواب بودم که مردی را دیدم که بقچه‌ای را از انارهایی پر کرده که قبلا ًچال شده بوده و روی کولش هم چندتا خرت‌وپرت دیگه بود. مرد بعد از سلام  سریع راهش را کج کرد که بره. مرد را شناختم. قبلاً چندبار برامون بار جابه‌جا کرده بود. سر آستین زردرنگش نظرم رو جلب کرد. پشت گردنش را گرفتم. مرد وقتی خودش رو عاجز دید، از انکار دزدی منصرف شد و شروع کرد به التماس.

 

ادامه دارد...

 

مهدی میرعظیمی

بازنویسی ۲۹  اسفند ۱۴۰۳

شیراز



   نظرات
دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تایید مدیر سایت در وب سایت منتشر خواهد شد.
پیام هایی که حاوی تهمت یا افترا باشد منتشر نخواهد شد.
پیام هایی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط با خبر باشد منتشر نخواهد شد.