بوی کاهگل قسمت هشتم
شنبه 25 اسفند 1403
بازدید: 0
بابا بقچهاش را دم در گذاشت و قوری را از روی سماور برداشت و درحالیکه استکانها را پر از چای میکرد، گفت:
«کلثوم دختر با رگوغیرتیه، از مردای محل شنیدم که چهقدر توی باغ و سرِ زمین زحمت میکشه. خودش یه تنه همۀ شاخههای اضافۀ رزهای باغشون رو بریده. به امید خدا امسال بیشتر از پارسال انگور دارند».
صدای مادرم را شنیدم که گفت: «انشاءالله»
سینی صبحانه را کنار سفره گذاشتم و سرم را از در بیرون کردم و محمود را صدا زدم که در حیاط مشغول آب و دانه دادن به مرغ و خروسها بود: «داداش، بیا صبحونه آماده است، آقاجون عجله داره، زودتر بیا که نیمرو سرد نشه.»
پاسخ داد: «شما مشغول شین، من یه آب به دست و روم میزنم و مییام.»
معمولاً سفرهای بابا، یک روزه یا دو روزه بود و زیاد طول نمیکشید؛ اما گاهی هم سفرش طولانیتر میشد، مخصوصا حالا که نزدیک به عید نوروز است. چون مردم شهرها و آبادیهای مختلف مشغول خریدهای نوروز هستند و کاروبار بابا و داداشها و عموزادهها هم پررونقتر.
محمود وارد اتاق شد و سبدی که چندتا تخممرغ تازه توی آن بود را به مادر داد و دست و رویش را با شالی که به دستگیرۀ در آویزان بود، خشک کرد و سر سفره نشست. یک تکه نان تازه جدا کرد و درحالیکه لقمۀ پنیر و سبزی را میپیچید، گفت: «راستی آقاجون، مشهدی علیاکبر میگفت تو باغهای همسایه دزد پیدا شده، درسته؟»
من ادامه دادم: «منم شنیدم»
بابا سرش را بلند کرد و گفت:«موقع غذاخوردن که جای حرف و بحث نیست! اتفاقاً در همین مورد باهات کار دارم که بعد صبحونه بهت میگم» و با لبخند رو به مادر که کمی نگاهش نگران شده بود، ادامه داد: «بیبی خانم، شما چرا مشغول نمیشی! بسم الله. بسم الله الرحمن الرحیم.»
بدون بحث و گفتوگوی بیشتر، مشغول خوردن صبحانۀ مفصل و خوشمزهای که مادر ترتیب داده بود شدیم؛ سرشیر و شیر تازه، مربای به، تخم مرغ دو زرده، پنیر، ریحون و تره که توی باغچۀ خانه کاشته بودیم با نان تازه دستپخت کربلایی فاطمه.
بعد از صبحانه، بابا شال و کلاه کرد و آمادۀ رفتن شد. با من و و مادر خداحافظی کرد. وارد حیاط که شد محمود را صدا کرد. محمود فوری آمد و تمامقد جلوی پدر ایستاد: «بله آقاجون، بفرمایید.»
صدای پدر را شنیدم که گفت: «قضیۀ دزد رو که گفتی منم شنیدم؛ البته دزد که نمیشه گفت، دله دزده این!»
محمود گفت: «آره، آخه میگن هر روز مییاد میوه دزدی میکنه.»
بابا پرسید: «بگو ببینم امروز میتونی تنهایی بری و کمین بذاری و دزده رو بگیری؟»
داداش دستی به موهایش کشید و نگاهی به بازوهای ورزیدهاش انداخت و انگار که خیلی به خودش مطمئن باشه بادی به غبغب انداخت و گفت:«معلومه که آره، همین امروز میگیرمش و حقش رو میذارم کف دستش، بعد هم میندازمش توی انبار کاه تا شما برگردین.»
من که کنجکاو شده بودم بیرون اومدم تا حرفهاشون رو بهتر بشنوم.
بابا لبخندی زد و گفت: «آفرین پسرم، همین الآن آماده شو و برو باغ، فقط یه شرط داره که اگر قبول کنی مزد خوبی هم بهت میدم.»
محمود با تعجب گفت: «آقاجون، مزد که نمیخوام باغ خودمونه، ولی شرط رو بگین.»
پدر صورتش را خاراند و دستش را سر شونۀ داداش گذاشت و گفت: «میری باغ و کمین میکنی و دزد رو میگیری، بابت این کار مزد یه روز رو میگیری. دزد رو که گرفتی نباید بزنیش، بابت نزدن دزده دو روز مزد میگیری. بعد باید دزد رو ولش کنی که بره و بابت آزاد کردنش هم پنج روز مزد بهت میدم. از همه مهمتر اینه که بعد از گرفتن و نزدن و ول کردنش باید اسمش رو برای همیشه از یاد ببری و به احدی نگی حتی به من! بابت مخفی نگهداشتن اسم دزد هم ده روز مزد بهت میدم. این شد هجده روز مزد برای یه روز کار، قبوله؟»
من داشتم به حرف پدر فکر میکردم و نمیفهمیدم که شوخیه یا جدی. محمود هم با تعجب به پدر نگاه کرد و انگار مثل من نتوانسته بود فلسفۀ این شیوۀ دزدگیری را درک کند، دهانش را پر کرد تا سوالی بپرسه که بابا نگذاشت حرف بزنه و گفت:
«دو روز مزد هم واسه اینکه نپرسی چرا، قبوله!؟ »
ادامه دارد...
مهدی میرعظیمی
بازنویسی ۲۴ اسفند ۱۴۰۳
شیراز
دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تایید مدیر سایت در وب سایت منتشر خواهد شد.
پیام هایی که حاوی تهمت یا افترا باشد منتشر نخواهد شد.
پیام هایی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط با خبر باشد منتشر نخواهد شد.