093 داستان نبودنم 1
نویسنده : مدیر سایت    
شنبه 13 بهمن 1397
    
بازدید: 30
    
زبان : فارسی
    

نماز صبحم که تموم شد تلفن همراهم زنگ خورد. شماره ی برادرم افتاد روی صفحه جواب دادم. صدای غریبه ای پرسید با سرنشین های تویوتای آبی چه نسبتی داری؟ دلهره وجودم رو گرفت . اسم تک تکشون رو پرسید. ناخودآگاه به سوال هاش جواب می دادم: پدرم مادرم برادر و دو خواهرم. بی مقدمه گفت چهارتاشون مردند و یکیشون بیمارستانه.



  نظراتـــــ