019 تیمسار پیر
نویسنده : مدیر سایت    
دوشنبه 29 مرداد 1397
    
بازدید: 327
    
زبان : فارسی
    

وقتی درخت های کوچه را آب داد، چند تا کیسه زباله را کنار کوچه بود برداشت و برد انداخت توی سطل زباله سر کوچه! به من که رسید سلام کردم. با لبخند جواب داد و گفت:(( ببین باید زباله همسایه را هم من ببرم سر کوچه)) و هر دو خندیدیم. رفتم توی فکر. با خودم گفتم:(( این مرد یک روز تیمسار این مملکت بوده و وقتی قدم توی پادگان می گذاشته از سرباز تا سرهنگ در مقابلش پا می چسباندند، بی وفایی دنیا را ببین!)) تیمسار دستش را سر شانه ی من گذاشت و گفت:(( چند روز پیش رفتم که .....



  نظراتـــــ