کتاب یک صفحه ای

دلم لک زده برای قصه های مادربزرگ! یادت هست چطور تربیتمان می کرد؟ نمی گفت کدام کار بد است و کدام خوب، بکن و نکن هم در حرف هایش نبود. می گذاشت اذیت کنیم و شیطنت. بدویم و بالا و پایین بپریم. فردا پس فردا هر وقت که آرام بودیم برایمان قصه می گفت. قصه اش این طور شروع می شد: «یکی بود، ولی اون یکی یکی نبود. زیر گنبد کبود غیر از خدا هیچ کس نبود. یه روز یه بچه ای بود که ...» و آن بچه من بودم، تو بودی. مادر بزرگ چیزی نمی گفت اما ما با داستانش می فهمیدیم که کدام کارمان بد است و کدام خوب. نه خجالت زده مان می کرد و نه ما را سر لج می انداخت. استراتژی ما همان استراتژی بی¬بی است، استراتژی قصه و داستان. کتاب یک صفحه ای پیزی نیست جز داستان های آشنایی که برای هر کدام از ما پیش می آید و می توانیم از آن درس بگیریم. بخوانیم و لذت ببریم و تجربه بیندوزیم. دعوتتان می کنیم به مطالعه این کتاب ها. شما می توانید بصورت رایگان هم کتاب ها را از روی سایت دانلود فرمایید و البته اگر تمایل داشتید از ما حمایت کنید فایل ها را بخرید. اگر مزه این سایت شیرین بود لطفاً ما را به دوستانتان هم معرفی فرمایید. سپاس
در بیست و پنجم امرداد سال یک هزار و سی صد و پنجاه و پنج از شیراز زندگی زمینی ام را آغاز کردم. در همین شهر عشق و مهر را تنفس کردم و به هنر و ادب دل بستم. خداوند مهر دختری از همین سرزمین را بر دلم انداخت و پسری را به ما مرحمت فرمود که متین نام گرفت. هر صبح گاه را با شاگردی دیوان یکی از اهالی شهر آغاز کردم و خوب دانستم که هر کسی چیزی برای یاد دادن به من دارد. آن چه را از آموزه های آن بزرگان به خاطر داشتم بر صفحه ی کاغذ نگاشتم و آن این شد که کتاب یک صفحه ای اش می خوانید.
@ MehdiMirAzimi